عمارت تیمور تاش و بی ثباتی دهر

وقتی در عمارت تیمورتاش واقع در دانشگاه جنگ قدم می زدم و سرگذشت شخص دوم دوران رضاه شاه را مرور می کردم که در اوج شکوه و اقتدار قربانی جاه طلبی خود و دسیسه انگلیسی ها شد اندیشه های بلند
حکیم و پاسدار بزرگ زبان و فرهنگ پارسی فردوسی عزیز را به یاد می اوردم که در بعضی ابیات شاهنامه جهان را مورد خطاب قرار می دهد که اگر قرار است هر آنچه بوجود میآوری دوباره همه را چون گیاه درو کنی ، چه سودی برایت دارد که این کار را مکرر انجام میدهی؟

جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود؟

فردوسی به روزگار خطاب می کند ؛ چرا یکی را به چرخ بلند می نشانی و بعد به خاکی می سپاری
برآری یکی را به چرخ بلند
سپاریش ناگه به خاک نژند
فردوسی باور داردجهانی که همه چیزش چون باد در گذر است و فقط افسوس آن برای انسان می ماند ، موجب شادمانی خردمندان نمیگردد و بدان دل نمی بندند چون کردار و رفتار دنیا در نزد خردمند چون بازی کودکانه بیش نیست ؛
جهانا سراسر فسوسی و باد
به تو نیست مرد خردمند شاد

حکیم توس جهان و چرخ بلند را به پهلوانی تشبیه نموده است که به دستی کلاه سروری دارد و به دستی دیگر کمند ، و به بعضی افراد کلاه سروری می دهد و از آن طرف ، با همان کمندی که در دست دارد به کسی که سروری داده از جایگاهش می رباید و به فنا می سپارد .
چنینست کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به دیگر کمند
چو شادان نشیند کسی با کلاه
ز خم کمندش رباید ز گاه
جهان چو برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و اندوه مخور

حالا که جهان اینگونه است ، بهتر است جهان را با بدی و ناجنسی طی نکنیم و مدام در فکر نیکی باشیم و حالا که نیک یا بد ، پایدار نیست و دنیا در گذر است ، از خود نیکی و نیکنامی به یادگار بگذاریم ؛

بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
به نظر او
جهان و روزگار وفائی ندارد و چون در آخر کار همه باید سر روی خشت بگذاریم پس نباید به این گیتی دل بست و نسبت به آن مهری شدید در دل قرار داد چون در نهایت همه را بدست باد خواهد سپرد پس باید در چنین دنیایی همیشه آماده رفتن بود ؛
سپهر بلند ار کشد زین تو
سرانجام خشتست بالین تو
دل اندر سرای سپنجی مبند
سپنجی مباشد بسی سودمند
یکی پند گویم ترا من درست
دل از مهر گیتی ببایدت شست
جهان را چنین است رسم و نهاد
برآرد ز خاک و دهدشان به باد
نه ایدر همی ماند خواهی دراز
بسیجیده باش و درنگی مساز
با بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی نماید به هفتاد دست
زمانه سراسر فریب است و بس
نباشد بسختیت فریاد رس
جهان را نمایش چو کردار نیست
بدو دل سپردن سزاوار نیست
@amirdabirimehr


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مهمترین مطالب

آخرین مطالب

پربیننده‌ترین مطالب

بایگانی شمسی

لیست پخش