دیدار بدون قرار قبلی : گفتگویی ناخواسته اما عجیب :بخش اول

امیر دبیری مهر

چند ماه قبل در پارک قدم می زدم ‌وبا خودم درباره دیدگاه متضاد رواقیون و اپیکوریون فکر می کردم . اینکه اپیکوریون معتقدند در زندگی فقط باید دنبال شادمانی بود شادمانی هم محصول دو وضعیت است یکی اناراکسیا به معنای رهایی از دغدغه های ذهنی و دوم آپونیا به معنای فقدان درد جسمانی .اپیکور می گفت اگر می خواهیدخوشبخت باشید از سه چیز دوری کنید رنج و غم و ترس .

اما رواقیون به رهبری اپیکتتوس خوشبختی را نه در لذت و شادی بلکه در یافتن معنای زندگی و فضیلت مند بودن و اخلاقی زیستن می دانستند و اینکه اتفاقا گاهی شادی حقیقی در چشم بستن بر لذت ها حاصل می شود.

 

بگذریم   در این اندیشه ها بودم که دیدم بند کفشم باز شده دولا شدم آن را ببندم یک نفر گفت

هدونیست ها یا لذت طلبها و ائودایمونیستها یا آرمانگرایان ادامه همان دو مکتبی هستند که تو به انها  می اندیشیدی.

 

یک لحظه تعجب کردم که چقدر صدای درونم بلند شده که خودم هم آن را می شنوم و بی اعتنا بلند شدم که بروم اما دوباره آن صدا گفت :

برای شادمانی پایدار چاره ای نداری هم اپیکوری باشی هم رواقی . مگر نشنیدی کار بدون تفریح عقل را کم می کند و تفریح بدون کار ؛شما را به بازیچه تبدیل می کند.

برگشتم ببینم این حرفهای فلسفی را چه کسی می زند دیدم انسانی روی نیمکت پشت سرم که با بوته های انبوهی پوشیده شده بودنشسته و مهربانانه به من نگاه می کند

گفتم سلام ببخشید شما چگونه متوجه شدید من به چه می اندیشم و درباره چه فکر می کنم؟

با لبخندی که به لب داشت گفت بیا بشین .

گفتم اجازه هست کنجکاوی کنم ؟شما ذهن خوانی می کنید؟

به طرز جذابی به چشمانم نگاه کرد و با کمی مکث گفت اب میخوری رفع تشنگی کنی

گفتم لطف می کنید

یک بطری اب معدنی بخارگرفته ی خنک به من داد و گفت بنوش امیرخان .

ناگهان اب پرید تو گلوم اسم من را از کجا می دانست ؟اما انقدر تشنه بودم که به نوشیدن اب ادامه دادم اما زیر چشمی به او نگاه می کردم و او هم به اب خوردن من نگاه می کرد طوری که انگار امده بود انجا تا این بطری اب را در گرمای تابستان به من برساند.پر از مهر و توجه و دلسوزی . طوری که یک لحظه احساس کردم ترحم برانگیز سیرابم کرده ..بعد از نوشیدن اب گفتم عذرخواهی می کنم تعارف نکردم شما خودتان میل نمی کنید گفت من قرار است بشنوم تو قراره حرف بزنی بیشتر به اب خنک نیاز داری

گفتم کی گفته من قراره حرف بزنم …..

لبخند هوشمندانه ای زد و گفت تو همیشه حرف برای گفتن داری حرفهای شنیدنی …مطالبت در فضای مجازی را پیگیری می کنم

سخنش به اینجا که رسید سومین تلنگر شوکه اور بر من وارد شد که یک اتفاق رخداده …اول ذهن خوانی دوم دانستن اسم من و سوم فالو کردن من در فضای مجازی ….از اینجا به بعد قضیه مقداری رازآلود شد ….

این روایت ادامه دارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مهمترین مطالب

آخرین مطالب

پربیننده‌ترین مطالب

بایگانی شمسی

لیست پخش