دیدار بدون قرار قبلی

قسمت ششم
مدتی گذشت و دیداری نداشتیم … و همچنان سوالهای زیادی در ذهن داشتم ..ومثل همیشه دوستدار کسی بودم که با من گفتمان مشترکی برای گفتگو داشته باشه ..دردهای مشترک ، احساسات مشترک ، دغدغه های مشترک که این اشتراکات بتواند فضای مناسبی برای یک گپ و گفت خوب و دلنشین و گوارا فراهم کنه که سبکبال بشم از ناگفته ها…و چقدر این ادمها کم یافت می شوند البته نه که اصلا یافت نمی شوند بلکه تاکید می کنم کم یافت می شوند من چند تا رفیق این طوری با صفا و خوش مجلس دارم اما در این زندگی امروزی ؛این دست رفقا که همیشه در دسترس نیستند . یکهو ساعت ۱۰ شب هوس می کنی با رفیقت بری پیاده روی و گپ زدن یا صبح بری کافه و قهوه خوری و گفتگو … تو اماده ای اما رفیقت که اماده نیست این موقع است که مجبور میشی یک هدفون بذاری و موسیقی و پادکستی گوش کنی و پیاد روی کنی در پارکها و خیابونها … در همین افکار بودم که یاد رفیق ناشناخته ام افتادم که مدتی از او سراغی نگرفتم و جالب اینکه او هم هیچ سراغی از من نگرفت …یادمه گفته بود هر وقت خواستی منو ببنی فقط کافیه تصور و اراده کنی و بیایی هر جا که می خواهی من انجا هستم . کتاب جهان به مثابه اراده و تصور شوپنهاور چنین ادعا و گزاره ای نداره که ایشان داره … القصه شبی هوس یک بحث سنگین فلسفی کردم که برای اکثر مردم ملال اور و خسته کننده و بیهوده به نظر میاد .این بحث قدیمی اما لاینحل که خوشبختی را باید در درون جست یا بیرون ؟ به عبارت دیگه خوشبختی یک حال درونی است یا وابسته به امکانات بیرونی . با فهم و ادراک و حس بدست میاد یا اشیا و جمادات و تعینات خارجی ؟ به همین موضوع فکر می کردم که پیشنهادی دریافت کردم برای سفر به کویر در اصفهان .. سفری دو روزه و کوتاه بنا بر این سریع کوله رو بستم تا صبح پنج شنبه ساعت ۵ صبح از تهران حرکت کنیم و راهی شدیم. عصر که نزدیکای غروب در کویرحسن اباد اصفهان روی رملی بسیار بلند و دورتراز دیگران ایستاده بود به این مساله فکر می کردم که در ان لحظه چقدر شاد هستم و احساس خوشبختی کامل می کنم ..احساس تعلیق و ارمش رها شدگی کامل ….همان موقع با خودم تصور کردم ای کاش این رفیق ناشناخته اینجا بود و کمی دراین باره صحبت می کردیم ….شاید باور نکنید در همان لحظه در فاصله چند متری من مجسم شد و گفت امیرجان خیلی احساس خوبی داری ؟ می دانم که چقدر سکوت و تنهایی را دوست داری و این کویر نامتنهایی و ساکت و غروب زیبا به طرز عجیبی بر دلت می نشیند؟ با کمال تعجب برگشتم دیدم بله حضرت ایشان است که با ارامش کامل روی شن های کویر دراز کشیده و با من حرف میزنه … گفتم علیکم السلام … واقعا خودتی … ۶۵۰ کیلومتر دوراز تهران هم به محض اینکه تصور و اراده کردم اومدی ؟ با خنده ای نمکین گفت ۶۵۰ کیلومتر که چیزی نیست اگر ۱۲ هزار کیلومتر دورتر مثلا در ونکوور هم تصور و اراده کنی در لحظه انجا حاضر می شوم …مثل تجربه های قبلی در حالتی از شوک و تعجب و رضایت بودم …اما ادامه دادم ..تو هم این احساس خوب من رو داری ؟ گفت دقیقا . گفتم تجربه امروزم به من ثابت کرد که خوشبختی و سعادت و رستگاری و هر چه که می خواهی اسم اون را بگذاری یک حس درونی است … این رو که گفتم از حالت خوابیده بلند شد و چهار زانو روی شن ها نشست و گفت لطفا ادامه بده من هیچ نمی گویم و سراپا گوشم
گفتم واقعیت اینه که همه تجارب ؛ دانش ؛ احساسات ؛ خاطرات ؛ امکانات و ادراکات ما در یک بخشی از وجود ما به شکل متقاطع با هم برخورد می کنند و ما از ان نقطه یا دریچه به جهان بیرون می نگریم . نمی دونم اسم ان نقطه و بخشی از وجودمان را باید چه بگذارم؟ گفت من پیشنهاد دارم اما می خواهم فقط بشنوم… گفتم این نگاهی که به خوشبختی دارم اصلا ذهنی گرایی و سوریالیستی نیست کاملا عینی و تجربی است . این مساله را تصور نمی کنم بلکه می بینم … عین الیقین نیست حق الیقین است … یک دفعه ضد زیر خنده و گفت دوباره ملا شدی ورفتی بالای منبر چوبی ؟ خندیدم و ادامه دادم از قضا همین دانش و تجربه های دینی که یکی از خطوط متقاطعی است که به عمق ان بخش وجود کمک می کند و گاهی به شدت خوشبختی می افزاید. گفت بیشتر توضیح بده گفتم : ببین وقتی من میام کویر هر چه درباره کویر بیشتر شعر و داستان و متن خوانده باشم هر چه بشتر درباره کویر فیلم و عکس دیده باشم و خلاصه در ذهنیتم انباشت بیشتری از کویر داشته باشم وقتی با واقعیت کویر مواجه می شوم لذت بیشتری از این پدیده می برم ایضا درباره دریا و کوه و اسمان و موسیقی و شعر و فلسفه و عرفان و زن و زیبایی و مادر و فرزند و نماز و دانش و شهود و غیره مینطوره …. یک جایی در عمق وجود ما هست که همه این تجارب را انباشت می کنه و همه زندگی ما از مجرای انجا به بیرون منعکس میشه …حرفهای من که به اینجا رسید گفت اسم انجا جام جم است مگر خیام نگفته
ماییم که اصل شادی و کان  غمیم   سرمایه دادیم و نهاد ستمیم

پستیم و بلندیم و  کمیم   ایینه زنگ خورده و جام جمیم

از یاد اوری به موقع این رباعی خیام به وجد امدم میخواستم مانند صوفیان سماع کنم در ان غروب بهت اور ….اما شکم به یقین تبدیل شد که این رفیق ناشناخته ونیمه ی روشن وجودم ؛صاحب کمالات و فضایل بسیاری است … وگرنه اینقدر به موقع چنین شعری را نمی خواند…. گفتم افرین اسم آن دریچه وجودی ما جام جم است . ماحصل همه زندگی و داشته ها و دارایی های نامیرای ما انجاست و بین زلالی و شفافیت جام جم با ثمره زندگی ما پیوندی نزدیک برقرار است ….البته برخی هم شوربختانه جام جم ندارند یا جام جم شان تیره و غبار الود است. اینان اگر همه جهان را هم بعنوان امکانات و مایملک در اختیار داشته باشند گویی هیچ ندارند چون حظی از زندگی نمی برند. کسی که جهان را نبیند که زنده نیست … و تنها راه دیدن هستی جام جم است.( https://www.cgie.org.ir/fa/article/240434/%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%85) البته تردیدی نیست بدست اوردن همین تجارب هم حداقلی از پول و سلامت و امکانات و ارتباطات می خواهد بی مایه فطیره ….اما این امکانات کجا و دنیا زدگی و پول پرستی کجا ؟ اصلا قابل مقایسه نیستند…اگر کسی جام جم داشته باشد به تنعم دنیا به قدر کفایت اکتفا می کند و عمر کوتاه را به نگریستن به هستی و جهان و مردم سپری می کند و هم خوبی و زشتی ها را زیبا می بیند. سعدی از همین زاویه می گوید: به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست و اگر نداشته باشد که همه مایملک مادی وبال اوست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مهمترین مطالب

آخرین مطالب

پربیننده‌ترین مطالب

بایگانی شمسی

لیست پخش