امروز

پنج شنبه, ۵ اردیبهشت , ۱۳۹۸

  ساعت

۱۳:۰۴ بعد از ظهر

سایز متن   /

جلسه سوم 26/01/94

در ابتدا لازم است مروری بر جلسه قبلی کنیم که بحث درباره ماکس وبر را شروع کردیم اما بحث ما ناقص ماند.

ماکس وبر در 21 آوریل در ارفورت آلمان و در یک خانواده مشخصا طبقه متوسط به دنیا آمد.تفاوت های چشمگیر پدر و مادرش در جهت گیری فکری و تحول روانی  وبر تاثیر عمیقی داشت . پدرش در دستگاه دولت کار می کردو به مقام سیاسی به نسبت مهم دست یافته بود. او آشکارا جزیی از دستگاه مستقر سیاسی به شمار می رفت و در نتیجه از هر گونه فعالیت یا آرمان پرستی که مستلزم فداکاری شخصی بوده و یا مقامش را در داخل نظام تهدید می کرد، پرهیز داشت. وانگهی ، پدر وبر مردی بود که به لذت های دنیوی علاقه داشت و از این جهت و از بسیاری جهات دیگر در تضاد شدید با همسرش بود . مادر وبر یک فرد مومن به مذهب کالونیسم بود و خواستار زندگی پرهیزکارانه و عاری از لذایذ مورد علاقه شوهرش بود. بیشتر نگرانی های او معطوف به امور غیر دنیوی بود و از ناپرهیزکاریهایی که ممکن بود از رستگاری اخرویش جلوگیری کنند هراسان بود. این تفاوتهای پدر و مادر در زندگی زناشویی آنها تنشهایی ایجاد کرده بود و همین تفاوتها و تنشها تاثیر شگرفی بر ماکس وبر گذاشته بودند.

از آنجا که تقلید از پدر و مادر در یک زمان ممکن نبود ، وبر به عنوان یک فرزند راه دیگری نداشت جز آنکه نخست از روش پدرش پیروی کند و بعد به رهیافت مادرش نزدیک شود.(به نقل از ماریان وبر،1975،ص 62) این گزینش هر چه که باشد ، تنشهای ناشی از نیاز به انتخاب میان این دو قطب متضاد بر روان ماکس وبر تاثیر منفی گذاشته بود.

وبر در سن هجده سالگی برای حضور در دانشگاه هایدلبرگ خانه پدری را برای مدت کتاهی ترک گفت . او در همین زمان هر چند رشد فکری زودرس خود را نشان داده بود ، اما از نظر اجتماعی به عنوان یک جوان کمرو و رشد نیافته وارد هایدلبرگ شده بود. اما بعد از آن که به شیوه زندگی پدرش روی آورد و به انجمن کهن مبارزه جویانه پدرش پیوست ، روحیه کمروییش به سرعت تغییر یافت . او در این دانشگاه دست کم تا اندازه ای به خاطر افراد در آبجو خوردن با همگنان دانشجویش ، از نظر اجتماعی رشد پیدا کرد . وانگهی ، زخم هایی را که از مبارزه با دیگرا نبر صورت داشت و نشانه اختصاصی چنین انجمن هایی به شمار می رفت ، با افتخار به دیگران نشان می داد. وبر نه تنها تعلق به شیوه زندگی پدرش را بدین سان نشان می داد ، بلکه دست کم در این دوره ، حرفه پدرش را که امور حقوقی بود ، برای زندگی اش برگزید.

وبر بعد از گذراندن سه ترم دانشگاهی برای خدمت سربازی هایدلبرگ را ترک گفت و در سال 1884 به برلین و خانه پدریش بازگشت تا درسهایی را در دانشگاه برلین بگذراند. او بیش از هشت سال بعدی را برای تکمیل درسهایش در برلین گذراند و بعد از گرفتن درجه دکترا وکیل شد و تدریس در دانشگاه برلین را نیز آغاز کرد. در این دوره ، توجهش به مسایل مورد علاقه تمام عمرش جلب شد که همانا اقتصاد ، تاریخ و جامعه شناسی بود. او در تمام هشت سالی که در برلین بود ، از نظر مالی وابسته به پدرش بود که همین بیش از پیش مایه بیزاریش می شد. در همین زمان وبر به ارزشهای مادرش نزدیک شد و ضدیت با پدرش در او افزایش یافت . او زندگی پرهیزکارانه ای را برگزید و غرق در کارش شد . برای مثال ، طی یک ترم تحصیلی ، عادتهای کاریش را اینچنین توصیف کرده اند ” او انظباط کاری شدیدی را ادامه می دهد و زندگی اش را با ساعت تنظیم می کند و و قت روزانه اش را برای موضوعهای مختلف به بخشهای مشخصی تقسیم می کند و عصرها صرفه جویی می کند “.(میتزنمن، 1970ص 48؛ ماریان وبر 1975ص 105) . بدین سان ، وبر به پیروی از مادرش یک فرد کاری سختکوش ، پرهیزکار و وسواسی شده بود- یا به اصطلاح امروزی “معتادکار” .

همین وسواس کار باعث شد که در سال 1896 به عنوان استاد اقتصاد در هایدلبرگ مقامی به دست آورد اما در 1897 درست زمانی که در دانشگاه به موفقیت رسیده بود ، پدرش بعد از یک جروبحث خشونت آمیز با او در گذشت.کمی بعد از این حادثه ، وبر علایمی از خود نشان داد که سرانجامش فروریختگی عصبی بود.او که نمی توانست بخوابد یا کار کند ، شش هفت سالی را در فروپاشی روحی تقریبا کامل گذراند . بعد از یک وقفه طولانی ، ترمیم برخی از قوایش در سال 1903 آغاز شد ، اما تا 1904 که نخستین سخنرانی اش را بعد از شش سال و نیم ( در ایالات متحده ) برگزار کرد، وبر نتوانست زندگی دانشگاهی اش را فعالانه از سر گیرد.در 1904 و 1905 یکی از مشهورترین آثارش را با عنوان اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری  منتشر کرد. در این اثر ، وبر برتری مذهب مادرش را در یک سطح دانشگاهی اعلام کرد. او اگرچه خود یک آدم مذهبی نبود ، ولی بیشتر وقتش را به بررسی مذهب اختصاص داده بود. گرچه وبر از مسایل روانی رنج می برد، اما بعد از 1094 تانایی کارکردن را داشت، چندان که بتواند برخی از مهمترین آثارش را تولید کند. در این سالها ، بررسی هایش را درباره دینهای جهانی در یک چشم انداز تاریخ جهانی منتشر کرد.(برای مثال ، چین ، هند و یهودیت باستان) در زمان مرگش (14 ژوین 1920) سرگرم کارکردن مهمترین اثرش ، اقتصاد و جامعه بود. گرچه این کتاب انتشار یافت و بعدها به بسیاری از زبانهای دنیا برگردانده شد ، اما یک اثر ناتمام بود.

وبر افزون بر نوشته های مفصلی که در این دوره عرضه کرد ، یک رشته فعالیت های دیگر را نیز بر عهده گرفت . در 1910 به بنیانگذاری انجمن جامعه شناسی آلمان کمک کرد.خانه اش کانون روشنفکران گوناگون شد، از جمله جامعه شناسانی چون گئورگ زیمل ، روبرت میکلس و گئورگ لوکاچ. از این گذشته ، وبر از نظر سیاسی فعال شده بود و مقالاتی در باره مسایل روز می نوشت.

وبر در زندگی و از آن مهمتر در کارش ، میان ذهن اداری پدرش و ذهن مذهبی مادرش ، پیوسته در نوسان بود.این تنش که هرگز رفع نشد ، بر کار و نیز بر زندگی شخصی اش حکمفرما بود.

یکی از نظرات ماکس وبر که در  دنیای کنونی و قرن بیست مورد بحث قرار گرفته این است که شما در دنیای سیاست و مدیریت صرفا نمی توانید اندیشه مدار انه بیندیشید بلکه  باید اندیشه و عمل شما معطوف به نتیجه باشد . در مورد سیاست مدار چنین می گوید : سیاست مدار نمی تواند صرفا بر اساس نیاز و ارزشهایی که به آن پایبند است عمل بکند و تصمیم بگیرد .باید ارزیابی ما از کنش سیاست مدار معطوف به نتایج تصمیمات او باشد .

در اینجا سوالی که مطرح می شود این است که : اگر سیاست مداری نیک اندیش باشد ، ساده زیست باشد و اندیشمند هم باشد آیا این صفات متضمن منافع ملی است یا خیر؟در پاسخ باید اشاره کنیم که از نظر توده مردم 99% با این نظریه موافق هستند .اما از نظر وبر این صفات کافی نیست ، ملاک وبر نتیجه است .

برای مثال اگر نتیجه خروجی عمل یک سیاست مدار توانسته در حوزه اقتصاد باعث کاهش فقر شود در اینجا سایر صفات او درسایه و حاشیه این توانایی سنجیده میشود و اگر چنین نبود سایر صفات او نیز بی اثر خواهد بود .بالفرض معیار موفقیت و صلاحیت یک وزیر اقتصاد خروجی تصمیمات و تدابیر او در حوزه اقتصاد است نه مثلا ویژگی های فردی و اخلاقی او..

جامعه ما مثل افلاطون اندیشمند کلاسیک غرب فکر می کند، که اگر یک حکیم ساده زیست خیرخواه بر شئون ملت حاکم شود ما راضی می شویم  و آن حکیم را مشروع می دانیم اما از نظر وبر اینگونه نیست . زیرا او نتیجه مدار است .

رابطه  سرمایه داری و بوروکراسی از دیگر مسایل جدی ماکس وبر است .

ماکس وبر منتقد سرمایه داری و حامی بوروکراسی بود  به نظر او بوروکراسی نتیجه سرمایه داری است نه  برعکس .

اولا وبر از بوروکراسی به معنای بکار گیری عقلانیت در انتظام امور عمومی دفاع می کند به این معنا کسی با بوروکراسی نمی تواند مخالفت کند .ما نباید بوروکراسی را با کاغذ بازی اشتباه بگیریم .در کشور ما یک عده توده ای چپ گرا بوروکراسی را تعبیر کرده اند به کاغذ بازی  که تعبیر بسیار عامیانه و نازلی است .

بوروکراسی به معنای صحیح ان اما مصداقی را میتوان به این معنی تعبیر کرد : که کارمند وارد اداره می شود ساعت ورود و خروج آن مشخص باشد .کار باید چارچوب داشته باشد یعنی بر اساس نظم و نسق کار انجام شود .سال بازنشستگی هم مشخص باشد ،ملاک  و معیار پرداخت حقوق شما مشخص باشد .

اینها بوروکراسی است اینها امور عقلانی است برای پیشبرد کارها ، بوروکراسی را می توان به سرسره تعبیر کرد برای سهولت رسیدن به مقصد .

وبر معتقد است چون سرمایه داری جامعه و مناسبات انسانی را پیچیده می کند شما نمی توانید با مناسبات و روابط سنتی گذشته زندگی کنید و ناگزیر از به کارگیری عقلانیت هستید و این می شود بوروکراسی  بعنوان یک چارچوب انتظام بخش .

اما  در جهان سوم بوروکراسی درست می شود تا سرمایه داری ایجاد شود یعنی نسبت وارونه برقرار کردن بین دو مفهوم مرتبط به هم . مثال ان ایجاد این همه بانک در کشور است در حالی که اشتغال و تولید و سرمایه گذاری زیاد نیست . با ساختمان های مجلل بانکی و موسسات مالی و اعتباری که نمی شود پیشرفت کرد.

 برای جامعه ای که پیچیده نشده شما ساز و کار پیچیده تعریف می کنید و طبیعی است که مردم از بوروکراسی به کاغذ بازی تعبیر کنند.

برای روشن تر شدن موضوع مثالی می زنیم تا بوروکراسی در جهان سوم را بهتر متوجه شوید .

ما در اکثر جاها می بینیم که افراد در پیاده روها و یا در جلوی درب منازل خود اتومبیلهایشان را به گونه ای پارک می کنند امکان عبور عابرین از بین می رود یا مزاحمت ایجاد می کند  اگر بخواهیم او را از این کار منع کنیم در پاسخ احتمالا می گوید جلوی درب منزلم است و اختیارش را دارم و شاید خیلی حرفهای دیگر …

میبینیم که این افراد از تمدن و بوروکراسی به دورند و بدوی فکر می کنند ، همین اقدام اگر  در کنار خانه های جنگلی یا در بیابان انجام شود دیگر بدوی نیست  زیرا نیازی به بوروکراسی نیست چون اختلالی در رفت و آمد ایجاد نمی کند حقی را تضییع نمی کند مزاحمتی ایجاد نمی شود این شهر است که بوروکراسی نیاز دارد و اگر شما دوبله هم پارک کنید شما را جریمه می کنند . زندگی جدید بدون بوروکراسی ممکن نیست و درواقع لازمه تمدن است .

پس نتیجه می گیریم که این پیچیدگی است که بوروکراسی را بوجود می آورد و منظور وبر دنیای صنعتی و مدرن و پیچیده است .

اگر بخواهیم اهمیت بوروکراسی را در جامعه کنونی خودمان درک کنیم باید توجه نماییم که اگر اعلام شود که برای رانندگی گواهینامه نیاز نیست ببینید در عبور و مرور چه فاجعه ای رخ می دهد و بسیاری مثالهای دیگر . در اینجا بوروکراسی تعیین کننده شرایط برای هر ساز و  کاری است .

پس وبر معتقد است که بوروکراسی عاقلانه ترین روش برای جهان زندگی و مدیریت و تحمل جهان سرمایه داری است .

اما می گوییم وبر منتقد سرمایه داری هم است و شاید برخی این را تناقض بدانند   وبر می گوید : چون معنا را خود انسان می سازد و دائم معانی تغییر می کنند سرمایه داری وقتی حاکمیت پیدا میکند، حاکمیت سرمایه داری بلافاصله خودش هم برای زندگی معناسازی می کند و این معنا سازی می تواند ضد انسانی باشد.

نقد دیگر وبر به سرمایه داری این است که : سرمایه داری معنای خودش را ترویج می کند و جلوی انتشار و شیوع سایر معنا بخشیهای دیگر را می گیرد وبوروکراسی می آید و در خدمت این  معنا دهی سرمایه داری و درواقع هژمونی و انحصار گرایی کاپیتالیسم  قرار می گیرد .

همان بوروکراسی که وبر مدافع آن است اما در جای دیگر می گوید که : اگر این بوروکراسی در خدمت آن روایت انحصاری قرار بگیرد در اینجا بوروکراسی باید نقد گردد  زیرا  وبر با بوروکراسی افراطی مخالف است  و آن را قفس اهنین می داند.

برای بوروکراسی افراطی می توان این مثال را زد که : اگر رئیس پلیسی سخت گیر باشد و بگوید شبها هم بعد از ساعت 24 هم باید زمان چراغهای راهنمایی مانند روز باشد و چشمک زن نباشند و  وقتی آمار می گیریم می بینیم که از ساعت 24 تا 6 صبح 26بیشتراز اتومبیل عبور نکرده اند در اینجا بوروکراسی افراطی است که وبر از آن به عنوان قفس آهنی یاد می کند و با آن مخالف است . زیرا نه تنها این قانون و قاعده مفید نیست بلکه محرک قانون شکنی هم هست .

این قفس آهنین در واقع  سرمایه داری افراطی را دارد دائما باز تولید می کند .

یکی از کارهای مهم امام خمینی بنیان گذار انقلاب اسلامی در چارچوب نظام جدید  این بود که قفس بوروکراسی را شکست.  امام در مقابل هر نهاد بوروکراسی در نظام قدیم اقدام به تاسیس معادل آن در نظام جدید کرد . برای مثال در کنار وزارت مسکن بنیاد مسکن ، در کنار  ارتش ، سپاه  ؛ در کنار  وزارت کشاورزی سازمان  جهاد سازندگی و … را ایجاد کرد.

البته امام با اندیشه های وبر آشنایی نداشتند اما از زیرکی و ذکاوت خاصی در این مورد برخوردار بودند که اینچنین کاری نمودند که مبادا بوروکراسی قدیم باز امور را در دست بگیرد  ، این حصار را امام شکستند .البته این اقتضای شرایط آن زمان بود و شاید لازم باشد امروز بازمهندسی در ساختار بوروکراسی جمهوری اسلامی صورت گیرد..

یکی دیگر از اندیشمندانی که نظراتش کاربرد دارد و تا حدودی شبیه وبر است آقای مارکوزه است . بعنوان یکی از متفکران مکتب انتقادی فرانکفورت

4 اندیشمند مکتب فرانکفورت عبارتند از : ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، مارکوزه و هابرماس.

مارکوزه متفکر مکتب فرانکفورت است محصول دوره فاجعه آمیز آلمان پس از حکومت 15 ساله وایمار و 10 سال حکومت فاشیستی نازیها است .

وی در سال 1933 که هیتلر قدرت پیدا کرد یک موسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت را با همکاری 4 نفر فوق تاسیس کرده بود  که بعد از آن به ژنو و بعد به امریکا رفت زیرا با روی کار آمدن نازیها کار برای موسسه تحقیقاتی او امکانپذیر نبود .مارکوزه سیاسی ترین عضو گروه بود .وی پس از جنگ هم به آلمان باز نگشت و در امریکا ماند .فرانکفورتیها وام دار نظریات مارکس و ماکس وبر  می باشند .

مکتب فرانکفورت مانند مارکس با تمدن بورژوزی  خصومت داشت از این نظر به آنها گفته میشود نئو مارکسیست  یا مارکسیت اروپایی .

آنها کلا نسبت به جامعه کاپیتالیستی و بورژوایی موضع انتقادی و جدی داشتند هرچند در قلب تمدن جدید هم زندگی می کردند یعنی امریکا و در قلب تمدن اروپایی هم متولد شده بودند یعنی آلمان .

آنها معنای کاپیتالیسم ؛ سرمایه داری و صنعتی شدن را می فهمیدند از این نظر مثل مارکس بودند با بورژوازی خصومت داشتند اما از نظر تشخیص مسائل و تشخیص مدرنیته مانندماکس وبر بودند .

از آثار مارکوزه میتوان انسان تک ساحتی و رساله درباره آزادی در سال 1969           . مارکسیسم شوروی (1958 ) را نام برد .

کتاب انسان تک ساحتی یکی از بزرگترین آثار مارکوزه است که باید دانشجویان آنرا مطالعه نمایند در این کتاب عمق اندیشه های مارکوزه نسبت به دنیای سرمایه داری مطرح می شود .

رویداد مهم تاثیرگذار بر تفکر انتقادی این بود که  برخلاف نظر مارکس که معتقد بود نظام سرمایه داری زیر تناقضات درونی فرو می پاشد در عمل نظام دموکراتیک بورژوایی آلمان نه به وسیله سوسیالیسم بلکه بوسیله نازیسم آلمانی نابود شد که از قضا  خیلی هم ضد کمونیست بود .

در توضیح شناخت اندیشه های سیاسی گفته شد یکی از مسائل مهم این است که در عالم واقع چه رخ داده که متفکر به سوال رسیده ، چه تناقضی را دیده ، متفکر در فرایند فکر کردن درباره این  چرا و یافتن  پاسخ آن چرا متفکرشده است  ،  فرانکفورتیها به همین تناقض رسیدند و گفتند : مارکسیسم می گوید تناقضات درونی سرمایه داری و بورژوازی آنها را دچار فروپاشی می کند و کمونیسم در حال گسترش است و بر نظامهای دیگر غلبه پیدا می کند حال باید ببینیم نظام بورژوایی آلمان و جمهوری وایمار که یک دولت سرمایه داری قدرتمند در آلمان است چگونه دچار فروپاشی شد ؟

آیا بر اساس پیش بینی مارکس کمونیسم آنرا نابود کرد؟

بر اساس آموزه های مارکسیسم باید کمونیسم نابودش می کرد اما کمونیسم نابودش نکرد نازیست ها نابودش کردند .

حالا باید ببینیم نازیستها که بودند ؟نازیستها ضد کمونیست ترین آدمها بودند  ، در اینجا تناقضات را ببینید اینها مسائلی است که 4 نفر  نفر متفکر را به فکر وا می دارد که نام آنها در تاریخ اندیشه بعنوان متفکر جاودانه می شود .

پس از جنگ جهانی دوم نیز متفقین سنگ بنای سرمایه داری موفق و ریشه دار را گذاشتند ، این هم تناقض بعدی از نظر یک مارکسیسم است زیرا  در جنگ جهانی دوم متفقین پیروز شدند که شامل امریکا انگلیس فرانسه و شوروی بودند  که شوروی به کنار حد اقل سه کشور دیگر  سرمایه دار بودند .

اتفاق سوم حاکمیت  استالینیسم در شوروی بود که آرزوهای مارکسیسم را برباد داد یکی از شعارهای مارکسیسم آزادی بود که دیدیم یکی از بزرگترین دولتهای استبدادی و ضد ازادی استالین بود با آن همه کشتار و زندان ، سرکوب . خواندن رمان دکتر ژیواگو یا تماشای فیلم آن را به شما برای درک استالینیسم توصیه می کنم . فرانکفورتی ها باز در مبانی مارکسیسم  دچار شک می شوند .

فرانکفورتیها باید به این تناقضها و و بحرانهای فکری پاسخ دهند از اینرو به ادغام

نظرات سه اندیشمند پرداختند آن سه اندیشمند عبارتند از : مارکس ، فروید وماکس وبر .

فرانکفورتیها از اینرو به نظرات این سه اندیشمند مراجعه نمودند تا ببینند ایا آنها به این تناقضات پاسخ داده اند در مباحث روش شناسی  به این عمل می گویند پیشینه تحقیق که بسیار مهم و بنیادی است .

ما هیچ اندیشمندی را نمی توانیم پیدا کنیم که در پژوهش خود پیشینه تحقیق قوی نداشته باشد .

ما که به فارابی افتخار می کنیم تنها کار مهم او این بود که آرای ارسطو را خوب خوانده بود فارابی هم پیشینه تحقیق خوب داشته است .ابن سینا که ما ایرانیان به او افتخار می کنیم اندیشه های فارابی را در زمینه اجتماعی خوب مطالعه کرده است . اگر کسی بتواند افکار و  اندیشه متفکران را خوب بخواند ، خوب بفهمد ، خوب دسته بندی کند خودش می شود یک متفکر . برای مثال مرحوم اقای  مطهری چندین سال نظرات آیت ا… طباطبایی را تقریر می کرد  و مطالعه نمود بعد از این همه سال میشود مرتضی  مطهری یعنی باید در این زمینه چندین سال باید فعالیت و زحمت کشید تا بتوانیم یک متفکر و اندیشمند شویم .بگذریم فرانکفوریتها  سه ناهنجاری زمانه خودشان را شناسایی کردند .

  • فاشیسم

  • سرمایه داری تجدید حیات کرده

  • شوروی گرایی یا همان شوروی استالینیسم

به نظر مارکوزه هر سه ناهنجاری مورد اشاره مرتبط با توتالیتریسم هستند یعنی تمامت خواه هستند یعنی ریشه هر سه تمامت خواهی است

مارکوزه در اثر خود به نام انسان تک ساحتی به تحلیل سرمایه داری مابعد جنگ جهانی دوم یا دمکراسی بورژوایی پرداخت نامش را می گذارد دمکراسی  بورژوایی و تفاوت مارکسیسم ارتدوکس و مارکسیسم اروپایی را بیان می کند .مارکسیستهای ارتدوکس سرمایه داری را غیر عقلانی ، آشوبزده و ناکارآمد می دانستند که با رشد تکنولوژی با مشکلات اقتصادی حادی روبرو می شود و در پی آن طبقه کارگر مزدبگیر که وضعیت تحمل ناپذیر پیدا می کند با آگاهی یابی از ایدئولوژی مارکسیسم علیه سرمایه داری قیام خواهد کرد و این نظام را برمی اندازد این تفکر مارکسیستهای ارتدوکس اواخر قرن نوزده بود اما چنین نشد ، کارگران بیشتر برخوردار شدند و حتی اگر رضایت هم نداشتند انقلابی نشدند این نکته در تحلیل مارکسیسم خیلی مهم است .

مارکسیستهای اروپایی هرچند این ناکارآمدی ارتدوکسها را می بینند اما همچنان نظام سرمایه داری لیبرال  را ناعادلانه سرکوبگر ، مغایر طبیعت و روح بشر می دانند ، این روح سرکش فرانکفورتی هاست

آنان معتقدند که این درست است که ارتدوکسها تحلیل درستی نکرده اند از سرگذشت و سرنوشت جامعه سرمایه داری اما این به آن معنی نیست که ما خود را ببازیم و واقعیتها را نبینیم این خود درس بزرگی است در اندیشه های سیاسی که یک تفکر اگر در مقابل یک ایدئولوژی  و یک تفکر موفق نشد این دلیل نمی شود که خود را ببازند .

از نظر فرانکفورتیها مشکلات سرمایه داری هنوز پا برجاست  به نظر مارکوزه جامعه ای فراخ زیست و برخوردار است که مبتنی بر سه عامل بقا یافته است .

که این سه عامل عبارتند از :

  • بارآوری سرمایه داری اقتصادی

  • سیاست اقتصادی کینزی ،

  • دولت رفاه

به نظر مارکوزه این سه عامل عوامل سلطه است این نظام یعنی نظام سرمایه داری و بورژوازی کمپرادور از طریق ابزارهای فوق که به آنها اشاره شد مردم بویـژه طبقه کارگر را به پذیرش نظام سرکوبگر وا می دارد .

تعبیر مارکوزه از نظام سرمایه داری این است که نظام سرمایه داری با ابزارهای رفاهی به مردم رشوه می دهد تا این نظام سرکوبگر را تحمل کنند .

به نظر او سرمایه داری ناعادلانه و خلاف طبع بشری است .البته  هیچکس با آن مخالف نیست نظام سرمایه داری نظامی ناعادلانه است مانند خود امریکا در گذشته نه چندان دور که جنبش 99% درصدی را دیدیم .

خلاف طبع بشری هم جای بحث دارد .انسان اینقدر لذت طلب خلق نشده است که همه چیز را با معیار لذت جسمانی بسنجیم . سرمایه داری  غایت هستی را لذت جسمی می داند .باید توجه داشت که ما اپیکوری نیستیم اما تمدن غرب صرفا بر لذت بنا شده است و این با طبع بشر سازگار نیست .بسیاری ازز یبائی ها و توفیقات   انسان با رنج محقق میشود .

وبر وقتی از معنا دادن به کنش سرمایه داری سخن می گوید منظور این است که سرمایه داری معنای حیات را در لذت تعریف می کند ، وقتی معنای حیات میشود لذت طبیعی است که  استفاده از اندام زن تبدیل به  ارزش مادی می شود . در غرب زن ابزار تبلیغات و ابزار جاذبه فیلمها و تلویزیون می شود . در خود دنیای سرمایه داری جنبش فمنیستها مخالف استفاده از زنان بعنوان ابزار هستند این جنبش مدافع حقوق زنان هستند ، البته با روشهای خودشان از زنان دفاع می کنند زیرا در غرب  برای کسب لذت اینگونه زن را تحقیر می کنند البته این نظام  از  مردها نیز استفاده ابزاری می کند  .وقتی سود و منفعت مادی معیار پیشرفت شود همه چیز می توانند ابزار باشند.

مارکوزه در اینجا نشان میدهد که نظام سرمایه داری نظام سرکوبگر است  بر خلاف ظاهر دنیای غرب. این نظام را ناعادلانه بودنش را که مارکس گفته بود

مبتنی بر غرائز و لذائذ را هم فروید گفته بود و معنا بخشی آن را هم که وبر گفته است .در اینجا مارکوزه روی سرکوبگری آن تاکید می کند برای مثال چند نمونه را مطرح می کنیم مارکوزه : اثباتگرایی را بورژوایی می داند و در خدمت قدرتهایی که تلاش می کنند صورت فعلی واقعیت را در برابر صورت واقعی ان حفظ کنند . در حالی که صورت دیگر واقعیت به احتمال زیاد صورت بهتری هم هست. به همین خاطر پوزیتیویسم مفهوم ذات را انکار می کند و تسلیم واقعیت های موجود است و شناخت واقعیت را تنها معرفت علمی میداند .

از نظر مارکوزه پوزیتیویسم چارچوب حاکم بر حوزه علم در نیمه قرن نوزده و نیمه قرن بیستم است یعنی صد سال غلبه دارد یعنی هرکس در همین چارچوب می اندیشید موجه بود و اگر نمی اندیشید ناموجه بود ، پوزیتیویسم ساده شده اش عینی گرایی است. اثبات گرایی است ، تجربه گرایی است پوزیتیویست ها می گویند :هرچه دیده میشود ، لمس می شود ، محسوس است ، ارزش شناخته شدن را دارد و به بقیه کاری ندارند و انها ار خرافات و اسطوره و بیهوده می دانند.

مارکوزه می گوید چرا سرمایه داری و بورژوایی اینقدر پوزیتیویست را حمایت میکند ؟

در پاسخ این سوال او می گوید :پوزیتیویست چار چوبی است فکری که سرمایه داری را تقویت می کند ، سرمایه داری نیز یعنی مادی گرایی .

از منظر پوزیتیویست بحث در مورد اخلاق چیزی است بیهوده و بی معنا. در نظر پوزیتویستها  خدا و اخلاق معنا ندارند زیرا قابل حس و لمس نیستند.

پوزیتیوست ها معتقدند باید در مورد پول ؛ثروت ؛رفاه و بدن صحبت کنیم و اصلا روح وجود ندارد انچه که هست روان است و بس .

 فروید اهمیت مسئله ی روح و روان را به شدت به پوزیتیویستها  گوشزد کرد به همین خاطر مکتب فرانکفورت از نظریات فروید استفاده می کنند .

از سویی نظام سرمایه داری نیز از پوزیتیویسم پشتیبانی می کند زیرا منافع خود را در آن می بیند .

پوزیتیویست ها حدود صد سال نظریه غالب بودند که کم کم به حاشیه رفتند اما کامل از بین نرفتند و هنوز هم طرفدارانی هم دارند .

در دنیا دو سبک زندگی وجود دارد یک نگاه معتقد به تکثر در همه شئون زندگی است برای مثال : لباس پوشیدن فرد به سلیقه او بستگی دارد و این حق او است .

اما نظریه پوزیتیویست معتقد به نظر واحد است برای مثال : وقتی افراد  در جلسه ای شرکت می کنند ملزم به پوشیدن کت وشلوار مشکی  به همراه پیراهن و کراوات  سفید می باشند اگر کسی خلاف این مدل لباس بپوشد خلاف تمدن عمل کرده است .

در پشت این  تفکر شرکتهای ریسندگی ، شرکتهای مهندسی ، برندهای کت و شلوار . . . وجود دارند  و این را دیکته می کند به دنیا که اگر بدون این مدل لباس پوشیدن در جلسات حاضر نشوید این توحش است در حالی که پشت این سبک زندگی منافع مادی پنهان است .

بحث مهم دیگر مارکوزه آگاهی کاذب است برای اولین بار آگاهی کاذب را مارکوزه به کار برد . او می گوید آگاهی کاذب بخش اساسی از سیستم سرمایه داری است که به کمک صنعت تبلیغات ورسانه های همگانی و علوم اجتماعی ایجاد می شود .

مارکوزه به این می گوید پروژه کودن سازی  .با مصرف گرایی افراد کور؛ کر ؛ فاسد و برده می شوند و به نظر او برای رهایی مردم از چنگال آگاهی کاذب می توان از خشونت علیه استبداد اکثریت بهره گرفت .

به نظر او فرهنگ جامعه مدرن هم علمی است هم تولیدی ، تکنولوژی نه تنها در فرهنگ علمی جامعه مدرن ابزار سلطه است ، بلکه خود سلطه است یعنی تکنولوژی خود تبدیل به سلطه می شود برای مثال امروز برخی از افراد وقتی که از خواب بیدار می شوند قبل از هر کاری اول گوشی و تلگرام خود را چک می کنند معلوم است که این افراد در بندگی تکنولوژی گرفتارشده اند. دلیل آن را می توان در رفاه و آسودگی ایجاد شده توسط فناوریها دانست و این آسودگیهای ناشی از تکنولوژی مایه تباهی است .در این مورد می توان بیشتر توضیح داد . افراد فکر می کنند که در شبکه اجتماعی تلگرام تبادل اطلاعات می کنند در حالی که  بسیاری از این اطلاعات ممکن است قدیمی باشد یا اشتباه باشد و فرد تمرکزش بر روی همین شبکه اجتماعی متمرکز است و دچار توهم دانش می شود. در مثال دیگر به غذاهای آماده اشاره کرد که عمر انسانها را کوتاه  می کند این ویژه کشورهای جهان سوم نیست بلکه دامنگیر کشورهای صنعتی هم هست  باید توجه داشت که جهان سرمایه داری این را دائما باز تولید می کند باز مثالی دیگر در تجدد طلبی افراد است بسیاری از افراد گوشی موبایلشان را عوض می کنند یا تلویزیون خود را در صورتی که سالم است عوض می کنند فقط بخاطر چند اینچ و مدل بالاتر و بزرگتر و در واقع با تامین این نیازهای کاذب و ساختگی در اینجا می بینیم که منافع دنیای سرمایه داری تامین می شود .مارکوزه معتقد است که وظیفه روشنفکران افشاگری آگاهی کاذب می داند .

جلسه چهارم 09/02/1395

در جلسه گذشته درباره هربرت مارکوزه و ارای او صحبت کردیم واین هفته در باره هانا آرنت سخن می گوییم . هانا آرنت، فیلسوف سیاسی ، فعال در جنبش مبارزه با گرایش های ضدسامی. و نویسنده کتاب وضعیت انسانی (1958)، و آیشمن در اورشلیم (1963) است.

جوانا (هانا) آرنت، در هانوور پروس شرقی، و در یک خانواده ریشه دار یهودی در کونیگزبرگ زاده شد. او نتها فرزند پاول آرنت ، مهندس و خانم مارتا (کوهن) آرنت بود. پدر و پدربزرگش به هنگام خردسالی او درگذشتند . مادرش بسیار اهل سفر بود. پس از مرگ پاول، آرنت دوباره شوهر کرد. هانا در سازش با پدرخوانده و دو خواهر خوانده جدیدش دشواری ها داشت. هانا، پس از دریافت درجه کارشناسی از دانشکده کونیگزبرگ (کالنینگراد کنونی) به شهر کوچک دانشگاهی ماربورگ رفت. در آنجا با مارتین هایدگر آشنا شد. هایدگر مشغول نوشتن مشهورترین اثر خود، “هستی و زمان” بود که در 1927 به چاپ رسید.

آن گاه که رابطه عاشقانه هانا آرنت و فیلسوف شهیر مارتین هایدگر(1889-1976) در سالهای ده 1920 آشکار شد، بحث های فراوانی پیرامون آن در گرفت. هایدگر در سالهای ده 1930 به حزب نازی پیوست و یکی از نظریه پردازان برجسته آن شد. اما آرنت یهودی ، که به عنوان یک پژوهشگر یهودی- آلمانی شهرت دارد، پس از پایان جنگ دوم جهانی، دوستی اش را با هایدگر نبرید. گرچه شماری از هم قطاران هایدگر از آمادگی او برای پوزش خواهی اش بابت عضویت در حزب نازی، مکدر شده بودند شخصیت هانای جوان و بی پناه ، از دید دیگران به عنوان یک ذهن تابع و قربانی وسوسه های ذهنی و نیز نارسایی های اخلاقی و سیاسی هایدگر رقم می خورد. بی گمان، هانا می بایست زودتر از اینها در می یافت که نمی تواند زندگی اش را بر مدار آن رابطه استوار نماید. هایدگر ازدواج کرده، و دارای دو فرزند جوان بود. هانا ، “کانت” و “کیرکه گارد” را خوانده بود و شهرت هایدگر، او را به شره ماربورگ کشاند. هانا مقاله ای به یادمان هایدگر ، با عنوان: “مارتین هایدگر هشتاد ساله (1969)” نوشت: ماربورگ ، شهری بود که “استادی در آن زندگی می کرد، و شاید می توانست اندیشیدن را بیاموزد” . هانا در هایدلبرگ درس های “کارل یاسپوس” را گذراند. به سال 1929 با “کونتر استرن” روزنامه نگار ازدواج کرد و با او به فرانکفورت نقل مکان کرد. آرنت، دانشجوی سابق فلسفه ، گونتر روزنامه نگار را چندان دوست نمی داشت و سرانجام به سال 1937 از او جدا شد . آرنت به سال 1929 پایان نامه دکتری خود را با عنوان :”عشق از نگر آگوشتین: جستاری در یک تحلیل فلسفی” به پایان برد.

هایدگر در سال 1936 ، یعنی آنگاه که هیتلر به رهبری رایش سوم رسید، به حزب نازی پیوست، هانا آرنت دستگیر شد مورد استنطاق و بازجویی قرار گرفت اما به مجرد آن آزاد شد، همراه با همسر خود به پاریس گریخت به سال 1940 با “هاینریش بلوشر” که یک دانشمند تاریخ هنر بود، ازدواج کرد. آنها در سال 1941 در پی تهاجم آلمان به فرانسه ، به آمریکا گریختند . آرنت در آمریکا زندگی جدید اما توام با فقر آغاز کرد انگلیسی آموخت و آغاز به نوشتن کرد و با روشنفکران نشریه “پارتیزان ربویو” نشست و برخاست می کرد.

آرنت ، در سالهای 1944 تا 1946 مدیر پژوهشی کنفرانس روابط یهودیان در نیویورک سیتی بود و سپس از سال 1946 تا 1948 سر ویراستار انتشارات “شوکن” شد و از 1949 تا 1952 به عنوان مدیر اجرایی سازمان “بازسازی فرهنگی یهود” برگزیده شد.

آرنت ، به سال 1950 به تابعیت امریکا درآمد و در سفری به همین سال به اروپا، با هایدگر دیدار کرد و دوباره دوستی ها و دلبستگی هایشان را از سر گرفتند. او در سالهای بعد چندین بار به دیدن هایدگر رفت. آرنت کتاب “وضعیت انسانی” ر برای هایدگر فرستاد، اما به مدت چند سال با سکوت هایدگر روبه رو بود. در سالهای پایانی دهه 1960 این سکوت شکست و هانا آغاز به ترجمه نوشته های هایدگر به زبان انگلیسی کرد.در 1963، آرنت به استادی دانشگاه شیکاگو رسید. او سرانجام در “مدرسه تحقیقات اجتماعی” نیویورک مستقر شد و از سال 1967 تا زمان مرگش در آن جا تدریس می کرد. آرنت در عین حال به عنوان استاد در بسیاری از دانشگاه ها و دانشکده های امریکا به کار تدریس می پرداخت. در سال 1959 به عنوان نخستین استاد زن در دانشگاه پرینستون انتخاب شد. آرنت در چهارم دسامبر 1975 در نیویورک درگذشت. نشان ها و جوایز متعددی گرفت، ازجمله جایز موسسه ملی هنر و ادبیات (1954)، جایزه لسینگ (1975)، جایزه فروید (1967 ) و جایزه سانینگ (1975) .او عضو فرهنگستان زبان و ادبیات آلمانی، و عضو افتخاری فرهنگستان هنرها و علوم آمریکا بود.

 ارنت نازیسم را تجربه کرد یعنی خفقان گشتاپویی نازیسم را تجربه کرد . اینها همه بر اندیشه او تاثیر گذار بود آرنت  مهمترین اثر خود  توتالیتاریسم را نوشت .

زندگی در زیر سایه منحوس  نازیسم باعث می شود که آرنت بررسی توتالیتاریسم را بنویسد .

آرنت همزمان متوجه دو تا شر بود . یکی توتالیتاریزم که جناب فولادوند آن را تمامت خواهی ترجمه کرده اند و دیگری مصرف گرایی کاپیتالیستی که در اینجا نظر آرنت شبیه مارکوزه می شود .

هانا آرنت بر خلاف مارکوزه و  دیگران متفکری تنهاست ، تنها یعنی اینکه او متعلق به هیچ جریان فکری نبود .

گفته شد که مارکوزه مربوط به مکتب فرانکفورتیها است اما آرنت متفکری تنهاست  و منفرد .آرنت به مارکس احترام می گذاشت اما مارکسیست نبود ، از اینرو مارکس را نقد می کرد و اندیشه های او را سیاسی نمی دانست این نشان می دهد که آرنت اصالتا متفکر ی سیاسی است .در اینجا مشخص می شود که کسی که مارکس را یک جامعه شناس یا فیلسوف  می داند و سیاسی نمی داند خودش  چقدر سیاسی است .آرنت از اینکه حقوق بشر باید متکی به دولتها باید باشد گله داشت .

او دو استاد یعنی  هایدگر و یاسپرس داشت. این دو فیلسوف اگزیستانسیاللیست بودند .هانا آرنت به این دو فیلسوف تعلق خاطر زیادی داشت ، علاقه او به هایدگر به قدری بود که از رابطه شاگردی و استادی گذشت و معشوقه هایدگر شد در واقع بدون آنکه با او ازدواج نماید و مدتی با هایدگر زندگی می کرد .

.تخصص یاسپرس در حوزه اسطوره ها بود که تا کنون مانند او کسی در جهان در این خصوص نظریه پردازی نکرده است .از آثار هانا آرنت می توان به موارد ذیل اشاره نمود :

ریشه های توتالیتاریسم ،انقلاب  و وضع بشری که کتابهای فوق الذکر در ایران ترجمه شده است. و همچنین جمهوری خواهی و کتاب آیشمن در اورشلیم که موضوع این کتاب متهم ردیف اول هولوکاست بود که او را در کشور تازه جعل شده  اسرائیل محاکمه کردند آرنت از روی کنجکاوی رفت و در همه جلسات دادگاه  آیشمن حضور داشت و این جلسات دادگاه را بصورت کتاب درآورد .

گفته شد که اساتید هانا آرنت دو فیلسوف اگزیستانسیالیست بودند که قاعدتا وقتی اساتید اگزیستانیالیست باشند او هم به پیروی از اساتید خود اگزیستانیالیست می شود . حالا باید اگزیستانیالیست را از زبان هانا آرنت فهمید یعنی باید وجود انسان را از دیدگاه این متفکر درک کرد تا بتوان افکار او را فهمید .

به نظر هانا آرنت انسانها بر خلاف حیوانات افرادی هستند یگانه،  جایگزین ناپذیر ، و تکرار ناپذیر در جهانی دائمی و نامیرا .

ببینید این نکته بسیار مهمی است که اگر شما  انسان را اینگونه تصور کنید که یگانه است ، تکرار ناپذیر است ، جایگزین ناپذیر است این یک مدل نگاه است اما در مدل نگاه دیگر انسانها با هم تفاوتی ندارند مثل انواع حیوانات  که از دیدگاه ما که با هم تفاوتی ندارند انسانها هم با هم تفاوتی ندارند اما در حقیقت انسان تنها موجودی است که در جهان دارای هویت است دارای شناسنامه است و هر انسانی که بوجود آمد دوباره تکرار نمی شود .

اصولا در فلسفه می گویند نوع انسان تکرار می شود اما افراد با هویت مشخص تکرار نمی شوند در اینجا فرد با انسان تفاوت دارد ، نوع فرد انسان است نوع؛  تکرار می شود منطقا اما جنس تکرار نمی  شود مثلا شعرا تکرار می شوند اما حافظ و سعدی و فردوسی و مولانا که تکرار نمی شوند .

هانا آرنت به افلاطون بهمین خاطر می تاخت که افلاطون معتقد بود : واقعیت را نمی توان در جاودانگی این جهان جست .در این مورد نظر افلاطون این است  هر آنچه که هست تصویری از یک واقعیت بالا و والا است  که شما با عقل و چشم و حواستان به آن نمی توانید به آن دست پیدا کنید یک راه بیشتر ندارید برای درک حقیقت و آن هم تعقل است در اینجا ارزش انسان به این است که تعقل نماید  تا بتواند حقیقت را بفهمد ، این می شود زندگی نظری ، این می شود ترجیح فلسفه بر زندگی .افلاطون به طرفداران خود توصیه می کند تا تعقل کنند زندگی نظری داشته باشند تا بتوانند واقعیت اصلی را دریابند چون آنرا نمی توان با حواس درک کرد ، ترجیح فلسفه بر حیات ، بهمین خاطر وقتی افلاطون می خواهد نظریه سیاسی بدهد می گوید : مدل فیلسوف شاه یعنی کسی می تواند حکومت کند که فیلسوف باشد ، حالا فیلسوف یعنی چه ؟

فیلسوف یعنی کسی که از مثل درس می گیرد برای اینکه خود شیئ را ببیند نه تصویر آن  شیئ  را .چون هرچیزی از نظر افلاطون تصویر یک شیئ واقعی است آن شیئ با تعقل بدست نمی آید .

جالب است بدانید تقریبا غیر از برخی از فیلسوفان قرن بیست به بعد از جمله هانا آرنت که آرنت یکی از مهمترین آنها است ، همه متفکران و فیلسوفان ریزه و جیره خوار و شاگرد افلاطون هستند  به یک معنا . از این رو می گویند کل تاریخ فلسفه شرحی است بر فلسفه افلاطون

در اندیشه سنتی ما در حوزه ها نیز هم همین تفکر حاکم است ، حوزه های علمیه چه در اسلام ، چه در مسیحیت ، چه در یهودیت همه شاگرد افلاطون هستند آنها کاری نکرده اند فقط افکار افلاطون را بازسازی کرده اند یکی به زبان عربی یکی عبری و یکی رومی ..

روش فکر ی ادیان نیز همین است ، همین نگاه افلاطون را با آموزه های دینی بسنجید مگر غیر از این ما می توانیم برداشت کنیم . ما نمی گوییم دین ذاتا همین است بلکه منظورمان قرائتهای دینی را می گوییم ، قرائتهای دینی منطبق با  قرائتهای افلاطونی است ، در اندیشه های توحیدی هم می گویند همه چیز تصویری از خداست که همان سخن افلاطونی است یا بالعکس . بگذریم ….

اما هانا آرنت با این حملات و نقدها به افلاطون ، حالا خودش چه می گوید ؟

او برای زندگی اهمیت ویژه ای برخوردار است برخلاف افلاطون که برای اندیشه و ذهنیت ارزش فراوان قائل بود .هانا آرنت می گوید زندگی شامل سه مقوله است

اول  زحمت است که در حوزه خصوصی اعمال می شود . برای مثال انسان زحمت می کشد غذا می خورد انسان زحمت می کشد ورزش می کند و…یکی از شئونات زندگی ما زحمت است

دومین مقوله  کاراست  کار با زحمت از نظر آرنت با هم فرق دارد کار برخلاف زحمت که مربوط به حوزه خصوصی است  در حوزه عمومی است وقتی شما کار می کنید دیگران  از پیامد های کار شما بهره می برند یا تاثیر می پذیرند .

وسومین مقوله هم  عمل است آرنت می گوید عمل شامل هر سه حوزه خصوصی و عمومی و اجتماعی را تحت تاثیر قرار می دهد هم خودت ، هم خانه ات ، هم جامعه را تحت تاثیر قرار می دهد .

از نظر آرنت سیاست مهمترین شکل عمل و مهمترین جنبه  حوزه حیات عمومی است .برای مثال آرنت می گوید زحمت و کار کنش انسان بر روی طبیعت است وقتی شما هیزم خرد می کنید زحمت می کشید ، ساختمان می سازید کار می کنید … اما اینها از نظر آرنت عمل نیست عمل کنش متقابل انسانها است مثلا استاد در کلاس تدریس می کند یا شما با فرزندتان حرف می زنید اینها عمل محسوب می شوند اینها با بقیه فرق می کنند ، زحمت بین انسان و حیوان مشترک است و هدف زحمت بقاست به مین خاطرارنت به  انسان می گوید  حیوان زحمت کش .

پس ما از نظر زحمت فرقی با حیوان نداریم مثلا به سرویس بهداشتی می رویم غذا می خوریم خودمان را سرد و گرم می کنیم … در این حوزه ما وارد کار هم نشدیم و عمل هم همچنین .در حوزه زحمت آزادی انسان کمینه است خیلی هم آزاد نیستیم در حوزه زحمت حالا ما نامش را میگذاریم کنش زحمت و توام با رنج و زحمت است

به نظر آرنت فعالیتهای اقتصادی اصالتا از کنشهای زحمتی است آزادی انسان در آن محدود است زیرا اقتصاد تابع ضرورتهاست .

اما کار کنش با طبیعت است ، اما خلاق و انسانی است برای مثال شما وقتی که ساختمان میسازید خلاقیت بخرج می دهید …

چرا سازنده است از نظر آرنت؟چون از طریق کار جهانی خلق می شود که انسان احساس راحتی می کند برای مثال ماشین ساخته می شود کامپیوتر ساخته می شود …

برای اینکه  کنش زحمت و کار را بهتر بدانیم میز را مثال می زنیم نجار زحمت کشیده میز را درست کرده تصرف کرده در طبیعت و درخت اما جنبه  کاری آن چیست ؟بعد کاری آن دور هم نشستن افراد است اگر یک نفر بنشیند بعد زحمتی دارد اما اگر چند نفر بنشینند بعد کاری دارد ضمن اینکه فردیت شما هم حفظ شده است از طریق صندلی هایی که دارید ذوب  نشدید در همدیگر اما این مصنوعات مثل میز و فناوری و فرهنگ مادی سازنده جهان جاودانه نیستند و دوام ندارند .

هرچه دوام بیشتری داشته باشند بیشتر تجسم روح انسان سازنده خواهند بود .  این نشان می دهد که خالق آن مصنوع رابطه انسانی تری با آن مصنوع خودش داشته و آن جاودانگی و نامیرایی در محصولش ماندگار شده است . برای مثال یک صندلی را در نظر بگیرید نهایتا 5 سال دیگر آنرا اسقاط می کنند و از بین می رود . اما یک اثر هنری یا یک وسیله زیبا ممکن است قرنها بماند و هرچه از عمر آن می گذرد به ارزش آن افزوده می شود . در اینجا از نظر آرنت آن جاودانگی انسانی از طریق خالق اولیه آن اثر در ان محصول بیشتر تجلی دارد تا در یک محصولی که زودتر اسقاط می شود ، فرق هنر مبتذل با هنر اصیل در همین جاست برای مثال باید مقایسه کنیم آهنگی را که یک خواننده معروف اجرا می کند مثل ای ایران ای مرز پرگوهر با آهنگی که خوانندگان امروزی اجرا می کنند که بعد از چندی به فراموشی سپرده می شود حالا باید ببینیم تفاوت در چیست که یک آهنگ هنری پایدار می ماند اما آهنگی دیگر اینچنین نیست .

در اینجا براساس ارای آرنت می توانیم توضیح دهیم  که آن آهنگ محصول یک روح بلند و جاودانه است در اثر موسیقی خودش را نشان می دهد و جاودانه می شود .اما خیلی سرودهایی در مورد ایران ساخته شده که ماندگار نبوده دلیلش این است که در روح آن سازندگان هیچ جاودانگی نبوده است .

در مورد آثار هنری مثل لبخند ژوکوند کسی که این مقولات را نمی فهمد  می گوید مگر اصل اثر  فرقی هم می کند با عکسش یعنی بین یک اثر هنری با یک عکس هیچ تفاوتی قائل نیست دلیل نفهمیدنش این است که این نقاشی توانسته روح جاودانه نقاش خودش را تجسم ببخشد یعنی انسانیت بیشتر در آن منتقل شده است اما در اثر دیگری این اتفاق نیفتاده است .تفاوت نقاشی با یک عکس در همین است .

پس دوام بیشتر نشان دهنده تجسم روح انسان سازنده است ، دوام کمتر تجسم حیوان زحمتکش است .

برای مثال اجناس چینی در کشور ما نماد حیوان زحمتکش هستند . از اینرو آثار هنری والاترین شکل کار هستند اما باز تاکید می کنیم به نظر آرنت زحمت در بازار نمایش داده می شود اما کار در گالری .

در حوزه کار آزادی بیشتر است تا حوزه زحمت اما باز کامل نیست ، شما در حوزه کار آزادی انسان را بیشتر می بینید تا در حوزه زحمت ، اما بیشترین و والاترین آزادیها را انسان درجایی می یابد که هردو طرف قضیه آزاد و انسان هستند و آن عمل است و عرصه عمل کنش سیاسی است .

هانا آرنت می گوید :آنجایی که دو طرف ارتباط هم انسانند و هم آزادند کنش سیاسی رخ می دهد ولا غیر . حتی حوزه اقتصاد را او حوزه عمل نمی داند در حوزه اقتصاد درست است که شما مبالغه می کنید اما آزاد مطلق نیستید تابع ضرورت هاهستید  ، تابع نیازها هستید  ، اما در حوزه سیاست اینچنین نیست از این رو سیاست والاترین جایگاه آزادی انسان است و علت وجودی سیاست آزادی است .

هانا آرنت جمله ای دارد که اگر این مقدمه چینی نمی شد شما معنای آنرا درک نمی کردید او می گوید : دنیا جایگاه انسان نیست بلکه جایگاه انسانهاست یعنی انسانهایی که با هم در فضای آزاد تعامل و ارتباط داشته باشند .

اما حیوانات نیز سطحی از تمدن را دارند برای مثال ثابت شده که دلفینها همدیگر را صدا می کنند و با هم تعامل صوتی دارند ، گرگها زندگی دسته جمعی دارند گله گرگ سلسله مراتب دارند بزرگتر و کوچکتر را درک می کنند ، یا زنبود بطور تکی زندگی نمی کنند و…حالا منظور این است که دنیا محل زندگی انسانهاست نه انسان

وقتی که می گوید انسانهای برابر و متمایز یعنی چه ؟یعنی برابر برای درک یکدیگر و متمایز برای سخن گفتن .

همه ما برای فهم و ادراک حق سهم برابر داریم ، همدیگر را بفهمیم ، جهان پیرامونمان را بفهمیم اما در بیان برابر نیستیم ، هرکس به متناسب با توان خود بیان می کند اما در درک هم با هم متمایز هستند ما در حوزه  حق درک باهم برابرند .یعنی ذاتا در حق درک و فهم برابر ند اما استعداد درک ها متفاوت است .

ببینید درک این مقوله بسیار مهم است که ما باید فلسفه را درک کنیم اگر چنین نشد فهم مسائل سیاسی ممکن نیست ما می توانیم علوم سیاسی را به میوه تشبیه کنیم که زمین و درخت آن فلسفه و اندیشه هاست یعنی اگر کسی فلسفه را درک نکرد مطالب را طوطی وار حفظ کرده است .

ببینید معنای این جمله را : “برابر در حق درک ” می دانید از این چه حاصل شده در دنیای جدید؟ یا به عبارت دیگر نتیجه این اندیشه چیست ؟  پاسخ ان تحصیل اجباری است . هیچکس در دنیا حق ندارد درس نخواند برای مقدمات ، دبستان منظور است و هیچکس حق ندارد کسی را از تحصیل محروم کند طبق قوانین حقوق بشر .

البته گروهی در نیجریه بنام بوکوحرام هستند که  دختران را از تحصیل منع می کنند .که ما آنها را وحشی و غیر متمدن می دانیم .زیرا انسانها در حق ادراک با هم برابرند این جز حقوق طبیعی بشر است .از سویی می گوید متمایزند از نظر بیان و گفتن فهم و درک شان . همانطوری که زبانها باهم متفاوتند گویشها هم باهم متمایزند در گویشها نیز واژه ها باهم متفاوتند از دل دومی هم آزادی بیان درمی آید .

برای مثال اگر روزنامه نگاری در زابل مطلبی بنویسد و با او دولت برخورد کند دیدبان  حقوق بشر برای دفاع از او داد سخن می دهد و جمهوری اسلامی ایران را به نقض حقوق بشر و آزادی بیان متهم می کند.

اگر ما بخواهیم سه زن تاثیر گذار در قرن بیستم را نام ببریم حتما یکی خانم هانا آرنت است .

انسانها با عمل کردن و سخن گفتن که یکی از برجسته ترین تجلیات عمل سخن است نشان می دهد که هستند و اگر اینگونه ظاهر نشوند دیگر انسان نخواهند بود .

نکته مهم این است که اما عمل برخلاف کار چون محصول و نتیجه ملموسی ندارد  در معرض بیهودگی است مگر آنکه معطوف به سیاست باشد ، سیاستی که حوزه اقنا ع است نه زور و وفادار به تکثر است .قدرت سیاسی هم از عمل هماهنگ افراد نشات می گیرد . سیاست اساسا رابطه ای است میان افراد برابر و میان شهروندان و هر نوع مطلق گرایی ، خودکامگی  ، سلطنت و سروری تحریف سیاست است .

خودکامگان اگر بیرحم و سرکوبگر نباشند چون آزادی انسان را نابود می کنند زندگی را بی معنا می سازند .

همانطوری که قبلا اشاره شد انسان اقتصادی جلوه ای از انسان زحمتکش است بلکه حیوان اقتصادی است .

اگر قرار است انسان مدرن با اتوماسیون از زحمت خلاص شود آنگاه جامعه ی زحمتک شی که خلق کرده ایم تبدیل به جامعه زحمتکشان بی زحمت خواهد شد

جمله بالا نکته مهمی است که ارنت با آن وارد نقد جامعه کاپیتالیستی می شود و در اینجا نزدیک می شود به مارکوزه .

آرنت معتقد است که نظام سرمایه داری انسان کنونی را فریب می دهد  زندگی انسانها را راحت می کند که فکر کنند که انسان شده اند ، انسانیت در اینها تجلی پیدا نمی کند به معنایی که آرنت می گوید .

انسانیت در تعامل آزاد انسانهابا همدیگر است که در حوزه سیاسی است فقط سیاست است که این فضا را به انسان عطا می کند و هیچ حوزه دیگری وجود ندارد .

این که می گوییم کاربرد  افکار نظرات سیاسی شما انقلاب می 1968 فرانسه و اروپا بویژه پاریس را بدون بدون اندیشه های آرنت نمی توانید بفهمید .

آن جامعه زحمتکشان بیزحمت جامعه ای است متشکل از افراد بی نام و نشان (جامعه ذره ای یا توده ای ) که براحتی می توانند جای همدیگر را بگیرند و هیچ نوع فردیتی ندارند و چنین جامعه ای زمینه ساز توتالیتاریسم است .

خانم آرنت دو تا توتالیتاریسم را تجربه کرده و درک کرده بود یکی نازیسم که در ابتدای جلسه به آن اشاره شده است و دوم تجربه توتالیتر استالینیستی بواسطه همسرش .

اجمالا خانم آرنت برای حیات سیاسی ارزش قائل است و معتقد است زندگی غیر سیاسی زندگی نیست یا همان زندگی حیوانی است .

البته سیاست را ستیز با قدرت و کسب قدرت تعریف نمی کند ، از سیاست  یک معنای اجتماعی و  فلسفی  ارایه می دهد که نزدیک به معنای  حوزه عمومی است  حیات در حوزه عمومی حیات سیاسی است .

برای مثال اگر به کشورهای غربی سفر بکنید می بینید که افراد در کافی شاپها در فضای عمومی می نشینند و اکثر وقت خود را می گذرانند یا برای صرف صبحانه در مناطق عمومی می نشینند و این یک فرهنگ شده برای آنها .

اما در کشورهایی که رگه های توتالیتاریستی دارند شما این فضا را نمی بینید .

سوالی که اینجا مطرح میشود این است  : که چرا اینها در خیابان می نشینند اما ما نمی  آییم در خیابان بنیشینیم اگر اینکار را بکنیم شهرداری و اماکن ناجا نسبت به جمع آوری صندلیهای جلوی مغازه ها یا کافی شاپ ها اقدام می کند البته نامش را هم صد معبر می گذارد اگر شهرداری هم نیاید اماکن می آیدبرای برقراری امنیت  اقدام می کند .

اگر به ظاهر امر نگاه کنید شاید اینگونه به نظر برسد که مقرررات اجازه نمی دهد  تا در جلوی کافی شاپ ها و رستورانها مردم در خیابان بنشینند .در حالی که مساله به بی اهمیت بودن حوزه عمومی باز می گردد. نکته دیگر شاید اینگونه به نظر برسد که چرا معماری کشورهای جهان اول با کشورهای جهان سوم اینگونه متفاوت است .

در کشورهای جهان اول معماری طوری طراحی شده که جلوی مکانهای فوق الذکر اتومبیلهای شخصی نمی توانند حرکت کنند بجز اتومبیل امداد و پلیس و در سایر موارد فقط مردم حق تردد دارند نه وسایل نقلیه ..

اما در کشورهای جهان سوم معماری به ما چنین اجازه ای نمی دهد از این رو پیاده روها کم عرض ساخته شده است و امکان گذاشتن صندلی وجود ندارد و صد معبر تلقی می شود. به عبارت دیگر فضا برای زیست و حضور انسانها در حوزه عمومی فراهم نشده یا کمتر از کشورهای مدرن شده است .

اینها ریشه فلسفی دارد و برمی گردد به مفهوم حوزه عمومی . از نظر متفکران غربی مانند فلاسفه و جامعه شناسان ؛  آدمها باید دائما با هم در مراوده ، ارتباط در یک فضای آزاد و در حوزه عمومی باشند ،نکته مهم این مطلب این است که در حوزه عمومی باید مردم حضور داشته باشند نه در حوزه شخصی مانند خانه این ارتباط برقرار باشد در خانه این ارتباط ارزشی ندارد  از این روخیابان در دنیای مدرن تجلی حوزه عمومی است .

در دنیای جدید هیچ جایی مهمتر از خیابان نیست ، خیابان عرصه ای است که می توان با نگاه و تجزیه و تحلیل آن مقدار و سطح آزادیها را سنجید  .آزادی را نمی توان در خانه سنجید آزادی را نمی توان در ته کوچه سنجید .آزادی را در خیابان باید سنجید زیرا خیابان عرصه ظهور حوزه عمومی است .

بهمین خاطر شما می توانید تفاوت خیابان کشور توتالیتر با کشور آزاد را به عینه ببنید از جهات مختلف .اگر بخواهیم تفاوت بین خیابانهای کشور توتالیتر و آزاد را بدانیم باید این را در درون فلسفه و اندیشه های قرن ویژه قرن بیست شناسایی کنیم . برای مثال چرا در کابل چینین فضایی وجود ندارد اما در ژنو همچینین فضایی وجود دارد و چرا ما در ایران صبحانه را خیلی کم بیرون می خوریم اما در فرانسه مردم اغلب صبحانه را بیرون می خورند ،البته اینها نسبی هستند .

اینها به مسائل و ریشه های فرهنگی ربط پیدا می کند خیلی از مردم دنیا عادت دارند سه وعده غذای خود را بیرون بخورند چون فضای عمومی لذتی که دارد در خانه برایشان حاصل نمی شود .

برای مثال اگر ایرانیان را در نظر بگیریم که چرا دوست دارند خانه های خود را بزرگ درست کنند که این در دنیا خیلی مرسوم نیست این فضیلتی نیست که خانه هایشان بزرگ باشد اما ایرانیان هرچه خانه هایشان بزرگتر باشد با فضیلت تر هستند .ریشه  آنرا می توان در مسائل سیاسی فرهنگی فکری جست ،چون انسانها تمام کمبودهای شان را که در حوزه عمومی دارند می خواهند در حوزه خصوصی جبران کنند مثلا بعضی از افراد در خانه خود آبنما ایجاد می کنند باغ درست می کند باغچه درست می کند .اما در فرانسه کسی دنبال ویلا نمیرود .، در امریکا کسی دنبال باغ نیست زیرا همه امریکا باغ اوست .

ما ایرانیان در تمام طول عمر خود در تلاشیم که خانه ای ویلایی تهیه کنیم هرکس خانه ای بزرگتر در جایی مناسبتر تهیه کند مایه بزرگتری او نسبت به دیگران است  البته این در ضمیر ناخداگاه ما است .

چرا اینچینین است ؟چون انسان در پارک احساس آزادی نمی کند اما در لندن مردم احساس آزادی می کنند و دنبال ویلا نمی روند در خانه پنجاه متری بهترین زندگی را میکنند بخاطر اینکه شهر لندن متعلق به آنها است حوزه عمومی دارند نیازی به میز 12 نفری غذا خوری در خانه ندارند  همه رستورانهای شهر محل پذیرایی مهمانهای آنها است .

اما در کشورهای توتالیتر مردم آزاد نیستند یا احساس آزادی نمی کنند  یعنی ما حوزه عمومی را می خواهیم بیاوریم در حوزه خصوصی و چون این امر ذاتا امکان پذیر نیست دچار پارادوکس و زحمت می شویم هرچه تلاش می کنند احساس خوشبختی نمی کنند و رقابتها هم تمامی ندارد مثلا ابتدا گمان می کند با باغ هزار متری مشکلش حل می شود اما بعد از تهیه آن می بیند مشکلش حل نشد باغ دو هزار متری تهیه می کند باز هم می بیند مشکل حل نشد و این همچنان ادامه دارد و رقابت و ناکامی توامان لذت زندگی را کاهش می دهد.

در خودرو هم افراد  احساس امنیت نمی  کنند .در اینجا حکومت تلاش می کند راهی پیدا می کند تا کنترل داخل خودرها را بر اساس ضوابط قانونمند کند این جنگ دو تا فکر است که ریشه هزار ساله دارد . تاکید می کنم این امور نسبی است و صفر وصدی نیست .یعنی همه رژیم های سیاسی مانند امریکا و المان هم بهره ای از توتالیتریسم دارند و همه جکومتها نیز بهره ای از ازادی دارند.

نکته مهم دیگری که باید اشاره کنم این  است که بلایی که سر واژگان و مفاهیم می آید این بلا است که واژگان خودشان هیچ اهمیتی ندارند اهمیتشان بواسطه معانی پشت سرشان است واژگان مانند دروازه هایی هستند که باز می شوند به سوی یک سری معانی و از این نظر مهم هستند که واژه ها  این قابلیت را دارند که از معنا تهی بشوند ، از فضا خالی بشوند واژه ها اصطلاحا پوچ می شوند در باز می شود اما چیزی داخلش نیست . یک وضعیت سورآلیستی هست در هنر که دری را گذاشتند وسط بیابان که پشت آن باز بیابان است .بعضی وقتها برخی از واژه ها به سرنوشت آن در مبتلا می شوند یعنی در را باز می کنیم باز هم بیابان است چیزی نیست بلایی که سر واژگان و مفاهیم گاهی وقتها می آید اینگونه است و این امر اتفاقی نیست کسانی که با این واژگان مشکل دارند با آن مفاهیم پشت اینها مشکل دارند واژه ها را از معنی تهی می کنند یکی از مفاهیم بسیار مهم در طول تاریخ عدالت است .

در حوزه سیاست 5 مفهوم  خیلی کلیدی داریم یعنی تمام علم سیاست سرو کارش با همین 5 عبارت است

1-     آزادی 2-     امنیت 3-    قدرت 4-     عدالت 5-    رفاه

یکی از مهمترین مفاهیم در این میان  عدالت است و باید بدانیم که عدالت چیست ؟

راههای تحقق عدالت چیست ؟عدالت چگونه است؟ … در کشور ما عدالت آن در بیابان شده است یعنی از معنا تهی شده  این عبارت عدالت را همه چیز را برده اند در دل عدالت و عدالت را از درون تهی کرده اند نمونه اش همین معنای عدالت در هفت و هشت سال اخیراست  کسانی که از عدالت هیچ بویی نبرده بودند مدعی عدالت گستری و مهر گستری شده بودند ، این واژه را قربانی کرده بودند .

نتیجه تهی شدن عدالت از معنا این می شود که اگر کسی بخواهد از عدالت صادقانه دفاع بکند توده های مردم او را با انواع اتهامات روبرو می کنند و می گویند قبل از تو خیلیها این حرفها را زدند .

در جامعه سیاسی  معاصر ما خیلی از کسانی که هیچ نسبتی  با آزادی نداشته اند مدعی آزادی و آزادی خواهی بوده و هستند ، اما کسانی هم هستند که بهای آزادی را می دهند .

باید دقت کنیم که فریب این واژگان را نخوریم و باز مثال همان در را میزنم که باید درب را باز کنیم و ببینیم پشت آن چیست .

دربرخورد با واژگان باید بسیار دقت کنیم اگر واژه عدالت را دیدیم یا شنیدیم سریعا سوال کنیم که عدالت یعنی چه؟

در انتهای بحث این هفته اشاره ای هم به مایکل اوکشات کنیم .

مایکل اوکشات متفکر محافظه کار انگلیسی است .دو مفهوم در فکر او برجسته است 1- محافظه کاری  2- لیبرالیسم  و هدف پروژه پژوهشی او تلفیق این دوست

اما زمانی که خودش می خواهد صحبت کند جای محافظه کاری از سنت سخن می گوید و جای لیبرالیسم از آزادی

او دو کتاب دارد به نام : عقلگرایی در سیاست 1962 و دیگری رفتارهای انسانی 1975

تلاش تئوریک آقای اوکشات این است که لیبرالیسم یا آزادی را از درون سنت محافظه کاری استخراج کند یعنی از درون سنت یا محافظه کاری لیبرالیسم یا آزادی را استخراج کند و این کار بزرگی است .

چون همیشه دیگران لیبرالیسم و آزادی را در ستیز با سنت و محافظه کاری دانسته اند و این گونه القا کرده اند که برای آزادی باید پشت کرد به سنت .این نظر اکثر اندیشمندان است .دلیل معروف شدن اوکشات هم همین است که در انگلستان با این نظریه کار مهمی انجام داده  .او بر نسبت رابطه عمل و شناخت واقف بود و اینکه در فرایند کار و عمل شناخت کامل می شود  ، آن چیزی که ما به آن می گوییم رابطه پندار و کردار .یعنی شناخت انباشته می شود که از راه دیگری قابل حصول نیست .

این سخن مایکل اوکشات به عنوان فیلسوف محافظه کاردر جهان  شناخته میشود و در دنیا معتبر و مهم است درحالی که  در سنت ایرانی و اسلامی ما بسیار فراوان یافت می شود و این سخن اوکشات در نظر اندیشمندان ما مسئله پیش پا افتاده ای است که شناخت یا علم بی عمل به کار نمی آید ..

این امر در اشکال مختلف در زندگی ما یافت می شود در شعر و سایر موارد زندگی و اینکه انسان در عرصه عمل می تواند شناخت خود را مهک بزند .بحث جدی وجود دارد که فهمی که باعث عمل نشود فهم ابتر و ناقص است .

فهم ما از قرآن این است که اعتقادات در جهاد مهک می خورد در آیات نیز به این امر اشاره شده است و بفرموده رسول مکرم اسلام (ص) در جهاد افراد مومن و غیر مومن، مخلص از غیر مخلص شناخته می شود .

البته قرآن و خدا هشدار داده اند که تعادل رعایت شود و پیروان از پیامبر و آیات قرآن پا را فراتر نگذارند.برای مثال افراطی گری   امروز داعش را می توان نام برد که پا را فراتر گذاشته و جهاد را بهانه کشتار مسلمانان و غیر مسلمانان و وهن اسلام نموده است .

این موارد در سنت  و دین ما بوده اما اینکه ما آنرا جایی ثبت نکرده ایم یا کار تئوریک نکرده ایم   یا اندیشمندانمان را معرفی نکرده ایم بحث دیگری است .

، اینها در دنیا به نام مایکل اوکشات ثبت شده است .حالا بپردازیم به نظریات اوکشات او از  شناخت عملی نام می برد  در مقابل شناخت تکنیکی.  آن شناختی که با پیوند با عمل بدست می آید می شوند شناخت عملی در برابر شناخت تکنیکی .

شناخت تکنیکی قابل آموزش و صورت بندی است و قابل انتقال به صورت مکتوب است ، اما شناخت عملی را نمی توان از روی کتاب منتقل نمود ، شناخت تکنیکی را می توان از روی کتاب منتقل کرد  و شناخت عملی در کتابها یافت نمی شود مثل عرفان عملی اما عرفان نظری را می توان در کتاب نوشت اما عرفان عملی را نمی توان در کتاب نوشت و گاهی قابل بیان در قالب کلمات هم نیست اما از نسلی به نسل دیگر قابل انتقال است  . همان انتقال سینه به سینه که ما می گوییم برای روشن شدن مطلب در مورد این موضوع مثالی می زنیم  .وقتی دانشجو سر کلاس حضور فیزیکی دارد مطالب را بهتر حس می کند یعنی همان دم استاد اما شما از طریق شبکه های مجازی یا از طریق ویدئو کنفرانس کلاس را اگر دنبال کنید مطالب را نمی توانید مانند کسی که سر کلاس حضور فیزیکی دارد درک نمایید .این یک واقعیت زیسته است .

او پیروان شناخت  تکنیکی در سیاست را ایدئولوژیست لغب می دهد ، عقلگرایان را در سیاست مورد حمله قرار می دهد آنها را ساده لوح ، خودبین ،مغرور و احمق می خواند .

به نظر او عقلگرا دشمن اقتدار و مرجعیت و تعصب و سنت است . عقلگرا به نظر او  هم شکاک است و هم خوشبین .

چرا عقلگرا شکاک است ؟ چون به همه چیز شک می کند یکی از شرایط عقلگرایان این است همانطور که  دکارت می گفت  من شک می کنم پس هستم .

خوشبین هستند عقلگرایان بابت اینکه به نتیجه بخشی تکیه بر خرد خوشبین هستند می گویند خرد متکای خوبی است می شود به آن تکیه کرد  از اینرو می کوید هم شکاکند هم خوشبینند .

اوکشات با تشبیه سیاست به آشپزی می گوید: اشتباه است اگر آشپزی را ترکیب آدمی نادان ، مقداری مواد خوراکی و یک کتاب آشپزی دانست .

این مثال بسیار جالبی است از اوکشات .

حالا توضیح این است که از نظر عقلگرایان اگر مقداری مواد غذایی و یک کتاب آشپزی در اختیار یک نفر قرار دهیم می تواند یک غذای خوب درست کند که اینجا همه می دانند که  اینچنین چیزی ممکن نیست.

در اینجا علم عملی ثابت می کند  که این امر نیاز به تجربه دارد و از نظر اوکشات عقلگرایان احمقند که به این موضوع خوشبینند  که با یک کتاب و مقداری مواد غذایی  ؛ یک انسان تازه کار در آشپزی میتواند غذای خوبی درست کند .

اوکشات در مورد کتاب آشپزی می گوید این کتاب آشپزی نتیجه آشپزی خوب است نه علت آشپزی خوب .، این کتاب حاصل تجربه یک آشپز خوب است

.دستور العملهای سیاسی عقلگرایان یا ایدئولوژیستها همان کتاب آشپزی سیاست است .از نظر اوکشات دستور العملها فارق از مجری اش نه اهمیت دارند و نه جدی هستند .به نظر او ذهن انسان عقلگرا ذهنی ابزاری است و معطوف به هدف معین است شبیه عقلانیت ابزاری و هدفمدار  وبر  .

اوکشات در مورد سنت می گوید :سنت تجسم شناخت عملی است ،سنت با تجربه به دست می آید برای کسب ادراک سیاسی باید در کنار کسانی که آکنده از تجربه سیاسی هستند کارآموزی کرد . برای مثال همین امریکا که سردمدار لیبرالیسم و آزادی است اکشاتیسمی عمل می کند یعنی همه کسانی که واردحوزه  کنش سیاسی می شوند سالها پادویی سیاسی می کنند و وارد حوزه سیاسی می شوند مانند ایران نیست که افراد بی تجربه وارد حوزه سیاسی شند  برای مثال مجلس ما را ببینید اکثر رشته ها در آن حضور دارند برای یک نمونه پزشکان در مجلس آیا جایی دارند؟ پزشکی که حتی یک واحد سیاسی یا حقوق نخوانده است .

آیا این مجلس کارآمد خواهد بود ؟ و همینطور دیگر دستگاهها.در امریکا شما بررسی کنید همین اوباما و حتی  بوش را ببینید چقدر سابقه سیاسی دارند؟ آثارشان را مطالعه کنید همین بوش که به بی خردی معروف است سابقه این را با سیاستمداران جهان سوم مقایسه نمایید .

البته در اینجا اشتباه نشود اگر کشور ما سرپا است دلیلش این است که مقام معظم رهبری امروز از اول در بطن کارهای سیاسی کشور حضور داشته اند ایشان شاگردی هم کرده اند مانند ایشان در حال حاضر در کشور ما نداریم مثل جناب هاشمی نداریم که در حوزه سیاست کارآموزی کرده اند .برای نمونه ببینید کسی که به عنوان استاندار انتخاب می شود بدون آنکه قبلا بخشدار نبوده ، فرماندار نبوده است مطمئن باشید که فرد موفقی در این حوزه نخواهد بود  یا وزیر آموزش و پرورشی که معلمی نکرده مطمئن باشید که در حوزه وزارت موفق نخواهد بود .

نیروهای مسلح سیستم مناسبی دارند کسی از سرباز صفر یکباره ژنرال نمی شود باید حتما مراحل را طی کنند .

اوکشات می گوید : نه تنها باید انقلابها حذف شوند – این اوج محافظه کاری یک انسان است -اصلاحات هم اگر محرکش عقلگرایی در سیاست است باید کنار گذاشته شود .

اوکشات چرا این حرف را میزند ؟می گوید : چون هم انقلاب  و هم اصلاحات مال ایدئولوژیستها است به شما نسخه می دهند و می گویند اینکار را انجام بده .به نظر او عقلگرایان چراغ سنت را خاموش می کنند .سنت از نظر اوکشات محافظه کاری منبعث از تجربه کارآموزیاست و  معتقد است که ارزش دارد .

در اینجا باید به معانی واژه ها دقت کنیم محافظه کاری اوکشات مورد تایید است اما ممکن است شخصی دیگر از محافظه کاری معنای دیگری داشته باشد .

او می گوید عقلگرایان چراغ سنت را خاموش می کنند و  بعد فغان سر می دهند که نمیتوان دید در نتیجه هرج و مرج به بار می آید به نظر او عقلگرایی صحیح پیروی از سنت است .

 پس می بینیم که قبلا گفته شد لیبرالیسم و آزادی را از داخل محافظه کاری در می آورد و بعد آزادی را در ذیل عقلگرایی تعریف می کند و می گوید این عقلگرایی پشت به سنت می کند و آزادی را می شود از دل سنت بیرون آورد .

کاربرد نظریه های سیاسی در قرن بیستم (بخش اول)

کاربرد نظریه های سیاسی در قرن بیستم (بخش دوم )

0
اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
دیدگاهها

دیدگاه بگذارید

avatar

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی