صبح یک روز بهاری در سال ۱۳۶۱ برای شرکت در مصاحبه استخدامی عازم محل صدا و سیما شدم . از اینکه رادیو تلویزیون چگونه جایی ست و آنچه بر صفحه تلویزیون میبینیم چگونه و توسط چه کسانی و در کجا تهیه میشود تصور روشنی در ذهن نداشتم . مثل اغلب مردم آن روزگار تلویزیون را جادویی میدیدم . فکر میکردم پشت صحنه این جعبه جادویی هم لابد باید جایی جادویی و اسرار آمیز باشد . جایی خاص با آدم هایی خاص تر . از ایست بازرسی گذشتم و وارد محوطه شدم . سربالایی تندی جلو رویم بود که باید بالا میرفتم. هر چه بالاتر میرفتم محوطه باز و بازتر و زیبا و زیباتر میشد . باغچه هایی چمن و گل کاری شده در حاشیه خیابان ورودی که انواع گلهای رنگارنگ در آنها جلوه گری میکرد .از بنفشه و نسترن و یاس تا گل رز و ….. ، انواع کاج های زینتی. سرو های کوتاه و بلند خمره ای. انواع درختان سایه داری که در حاشیه و وسط باغچه ها قد به آسمان کشیده بودند ، آبنماها و فواره هایی که با هندسه ای حساب شده و متقارن در مرکز و حاشیه ، ساختمان ها را از هرسو احاطه کرده بودند بوته های خوش عطر و زیبای رزماری که فضا را عطرآگین کرده بودند . هرکدام از این گیاهان جلوه خاصی به محیط بخشیده بودند . بهار بود و طراوت هوا نیز جان و روح تازه ای در کالبد این باغ بزرگ دمیده بود .سربالایی که تمام شد عمارت اصلی جام جم که به سیزده طبقه مشهور است پیدا شد . سازه ای مدرن با نمایی از سیمان بر فراز تپه ای در مرکز محوطه که معماری ش ، حکایتی دیگر از زیبایی و شکوه مهندسی است. حالا سربالایی تند و شیب دار در حدفاصل درب ورودی جام جم تا ساختمان ها را پشت سر گذاشته بودم . نسیم خنک بهاری مخلوطی از اکسیژن و عطر گلها را با سخاوت تمام به ریه هایم میفرستاد و عیش م را کامل میکرد .غرق تماشای گلها و عمارت ها و مست عطر یاس ها بودم .در این سیر و تماشا البته آدم ها و ماشین های در رفت و آمد در این محوطه وسیع را که خود به شهری می مانست نیز زیر نظر داشتم و کنجکاوانه میپاییدم .انگار میخواستم شباهتی بین خود و آنها بیابم و سنگینی حس غربت در این محیط رمز آلود را سبکتر کنم . پیش تر تلویزیون را با شوهای قریب افشار و فرخزاد و موزیک ویدئوهای خوانندگان نسل جوان آن روز مثل گوگوش و ستار و ابی و ……. و بولتن های خبری که اخبار طولانی مربوط به اعلیحضرت همیشه تیتر یک آنرا تشکیل میداد میشناختم. محیطی گناه آلود!!!!! که دین داران آنرا جعبه گناه و روشنفکران بوق تبلیغاتی رژیم میدانستند .رابطه ای که بین هنرمندان و مجریان و گویندگان و میهمانان ویژه ای که به برنامه ها دعوت میشدند وجود داشت بنظر عامه مردم عجیب و غریب می آمد .بنظر عوام حتمن خبرهایی بیش از آنچه ما بر صفحه تلویزیون میدیدیم در پشت صحنه ها وجود داشته است . این فکر که جام جم با این بناهای زیبا ،استودیوهای مجهز و کارکرد منحصر بفردی که داشت کی و چگونه ساخته شد و چه اراده های عظیم و همت های بلندی برای ساختن آن در کار بوده اند مطلقن در ذهن خام و خالی من و امثال من جایی نداشت. شاید تصور میکردیم بنیان گذاران این بنگاه عظیم رسانه ای تنها کاری که کرده اند پاشیدن بذر این بناها و تجهیزات و نیروی انسانی ماهر در زمین های حاصلخیز دامنه البرز بوده و بقیه امور را آب و آفتاب انجام داده اند این غفلت و بیخبری البته که سالهای مدید بطول انجامید و تنها گذشت زمان و رسیدن ذهن از خامی جوانی به پختگی ایام میانسالی ، کسب تجربه کاری و بی تعصب گوش سپردن به صدای تاریخ که در هیاهوی دوران انقلاب گم شده بود توانست نگرش و قضاوت های من و امثال مرا بگذشته و بدنیای پیرامون مان تغییر دهد. اگر بناها و ماشین آلات بی جان در تلویزیون میتوانستند حرف بزنند چه حرفها که در سینه نداشتند !!!بقول مولوی : کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده ها برداشتی
دو سال پیش بود که وقتی فایل صوتی اظهارات مرحوم قطبی ،اولین رئیس رادیو و تلویزیون ملی ایران را که توسط موسسه تاریخ شفاهی هاروارد منتشر شده شنیدم تا حدودی به جزییات کارهابی که برای راه اندازی این تشکیلات وسیع و حرفه ای صورت گرفته پی بردم . توضیحات قطبی بی آنکه مبالغه و گزافه گویی در آنجایی داشته باشد نشان میدهد چه اراده سترگ و اندیشه و همتی والا و تلاشی بی وقفه و قابل ستایش برای ایجاد تلویزیون و گسترش رادیو در ایران بکار گرفته شده است . بعدها حتی پی بردم که کاری بزرگتر از آنچه برای ساختن ابنیه و عمارت ها و تاسیسات و تجهیزات رادیو و تلویزیون انجام گرفته اقداماتی است که برای آموزش و تربیت نیروها اعم از تکنیسین ها و مهندسین و هنرمندان و متخصصین و کارشناسان خبره رادیو و تلویزیون صورت گرفته .مرحوم قطبی در مصاحبه اش با تاریخ شفاهی ، بی آنکه قصد منت گذاشتن
بر سر ملت و کشور را داشته باشد یا بخواهد از خودش تعریف کند بی هیچ خودنمایی و بزرگ نمایی و یا مبالغه ای ، بسیار دقیق و مستند و البته صادقانه و مودبانه ، توضیح داده است که برای ساخت بنا و خرید و نصب و بهره برداری از تجهیزات و همچنین آموزش نیروی انسانی مورد نیاز این دستگاه بزرگ چه عرق ریزانی در جسم و روح خود تجربه کرده ،با چه موانعی روبرو بوده و چه خون دلها که نخورده است!!!!! . بعبارتی دیگر این فقط پول هنگفت و حمایت فرح نبوده که کار را پیش برده بلکه بیش و پیش از پول و حمایت سیاسی ، فکر و خلاقیت دلسوزی و وطن دوستی و مدیریتی بسیار شایسته و کار بلد و کار آمد در انجام آن دخیل بوده است .شاید بسیاری از کسان که از دور و نزدیک با تشکیلات رادیو و تلویزیون آشنا بوده و در این رسانه بزرگ کار کرده اند نیز مثل من کمتر به تلاش بزرگی که برای بالا بردن این بنای رفیع بکار رفته توجه کرده اند . چرا که اگر توجهی داشتیم بایستی طی ۴۵ سال گذشته همه ماها از معماران و بنیان گذاران این تشکیلات به بزرگی یاد میکردیم .اما هرگز تجلیلی آنچنان که باید از آنها بعمل نیامد بلکه با نگاه تعصب آلود سیاسی ،با چسباندن انگ و تهمت های رنگارنگ نیات خیر و وطن پرستی و زحمات ارزشمند صورت گرفته را نیز مکرر زیر سوال بردیم .
با عبور از طبقه همکف ساختمان زیبای ۱۳ طبقه ، وارد ساختمان مشهور به توسعه و تولید شدم . بدیدار مردی میرفتم که قرار بود بگوید شایستگی کار در این مجموعه را دارم یا خیر . راستش اصرار و یا شوق خاصی نداشتم که حتمن پذیرفته شوم . به تشویق و اصرار رفیق شفیقی که خود عضو خوش فکر کارآمد و خوش قلم این مجموعه بود و اکنون با هزار درد و دریغ در میان ما نیست باینجا کشانده شده بودم . در آستانه ورود به اتاق رییس ، تشویش و دلهره به سراغم آمد . در را که باز کردم عطر خوشایند توتون هاف اند هاف آمیخته با عطر ادوکلنی خوشبو مشامم را نوازش داد .خوشم آمد .در انتهای اتاق ، پشت میزی در کنار پنجره که انباشته از کتاب و مجله بود، مردی با پیراهنی خوشرنگ لیمویی بر روی صندلی چرخدارش در حال تاب خوردن بود .. صورت گوشت آلود و عینک ذره بینی خوش قابی که چشم های ش را از پشت آن میشد دید چهره کیسینجر وزیر خارجه آمریکا را بیادم آورد .از این شباهت عجیب لحظه ای خنده م گرفت . دعوت به نشستن کرد .عینکش را روی بینی کشیده ش جابجا کرد و بی عینک براندازم کرد .پس از مکثی کوتاه ،از تحصیلات و سوابقم پرسید و بی هیچ توضیحی گفت که باید آزمون بدهم . تهیه مقاله ای در خصوص خط لوله در حال احداث گاز از روسیه به اروپا از مسیر سیبری .بعد از ارائه مقاله که دو هفته زمان برد کارم را بصورت آزمایشی در گروه تحقیق و تفسیر واحد مرکزی خبر شروع کردم . در بین کمیته های پنجگانه ، حوزه کاری من در کمیته آسیا تعیین شد . نوشتن تفسیر سیاسی در مورد رویدادهای مهم آسیا . هر صبح جلسه با حضور رئیس آغاز و خط و ربط تفاسیر سیاسی که باید تا ظهر همان روز تهیه شود تعیین میشد .تفاسیر باید به تایید آقای قاسم زاده میرسید. حالا با گذشت یکماه بتدریج با محیط آشناتر میشدم و سلام علیک ها گرم تر میشد . شناخت م هم به رییس بیشتر شده بود و بتدریج به احاطه او به اخبار سیاسی ایران و جهان و نگاه و تحلیل متفاوتش پی میبردم . افزون بر سواد و بینش رسانه ای و داشتن قلمی روان و دلنشین ، رفتار و منش او نیز بسیار خاص و جذاب بود .او محیط کار را چنان صمیمی و سرشار از احترام کرده بود که هیچکدام از زیر دستانش مطلقن حس اجبار و اکراه و در یک کلمه حس ناخوشایند کارمندی نداشتند . رفتن هر روزه ما به اداره ،انگار حکم رفتن به یک دورهمی لذتبخش و آموزنده را پیدا کرده بود . جایی که حرفه و احساسات شخصی ما بر هم منطبق شده بود . ما مطالعه و نوشتن را دوست داشتیم و چه خوشبخت بودیم که بابت این کار پول و حقوق هم دریافت میکردیم و خیالمان از بابت بازنشستگی مان هم راحت بود .بعید میدانم در آن زمان مدیر دیگری بجز قاسم زاده در حوزه سیاسی رادیو و تلویزیون قادر به ایجاد چنین حس و حال و شوق و انگیزه ای در بین کارکنان زیر مجموعه ش بود .از نظر حرفه ای هم مدیری با قدرت تحلیل و تحریر قاسم زاده در حوزه سیاسی سراغ نداشتم . او فقط رییس نبود . او معلم هم بود و نکات زیادی را بما آموخت .او برای ما برادری بزرگ هم بود و مهربانی ش را بتساوی بین کارکنان زیر دستش تقسیم میکرد . حالا کم کم دیگر از اینکه عضوی از رادیو تلویزیونی ها شده بودم و از کاری که میکردم خوشحال و راضی بودم .آنقدر راضی که جمع کوچک گروه ما گروه تحقیق را مرکز عالم میدانستند و حاضر نبودند این شغل را با بسادگی با سایر شغل هایی که به آنها پیشنهاد میشد عوض کنند .ما رییس خوش پوش و خوش فکر و ااحمید وثوقی: هل مطالعه ای داشتیم که او را از خودمان جلوتر میدیدیم .با تشویق های ش بما انگیزه و انرژی فوق العاده ای میداد . .رئیس ده سال از ما بزرگتر بود . . . تا مقطع ورود به دکتری در رشته علوم سیاسی در امریکا تحصیل کرده بود و اطلاعات خوبی داشت . به زبان انگلیسی مسلط نشان میداد . ارجاعاتش اغلب به مجلات و نشریات معتبر انگلیسی زبان بود .هر روز حرف تازه ای داشت .منش و تشخص او و فاداری مطلقش به اصول اخلاقی دوس داشتنی ترش کرده بود . آراستگی ظاهری و شیک پوشی ش نیز توجه برانگیز بود
روزها بسرعت میگذشت و ارادت و علاقه و احترام ما به آقای قاسم زاده ظرف مدت کوتاه همکاری در گروه تحقیق روز بروز بیشتر میشد .رابطه ای که دهها سال پس از آن هم تا زمان وفاتش ادامه پیدا کرد.در سال های اخیر و پس از آنکه جور زمان او را در روزنامه اطلاعات عزلت نشین کرد اتاقش در روزنامه پاتوقی گرم و شلوغ برای جمع شدن و شنیدن حرف های خوب و تازه بود .همیشه میهمان داشت و بی اظهار ملال و خستگی با گشاده رویی پذیرای دوستان بود . از هر قماش و نحله ای دوستان خوبی دورش جمع بودند . از اهالی سیاست تا اهالی هنر ،از کتاب باز تا فیلم باز از شاعر تا خطاط مدتها بود دلتنگش بودم اما خیالم راحت بود که حالا حالاها فرصت هست و میتوانم بدیدنش بروم !!!!!. اصلن مگر قرار بود برود که برای دیدنش عجله کنم ؟ . تازه بسیاری چون من نیز دلتنگش بودند و دلشان میخواست هر از چندی بروند و با دیدنش و شنیدن حرف هایش خود را سبک کنند . پس چرا مرگ نفهمید و حساب این دلتنگی ها از دستش در رفت ؟ چرا نفهمید که با سر رسیدن بیموقع و شوم ش ،جمع زیادی از دوستان رییس را در حسرت دیدارش عزادار و پریشان میکند ؟؟!راستی چرا مرگ اینقدر نامرد و وقت نشناس است ؟؟! چرا اینقدر نزدیک و اینقدر بیخبر سر میرسد !!!! . آسمان دلم ابریست . دلم برایش حسابی تنگ و بی قرار است .کاش تا بودیم او بود . . حالا فهمیدم که چرا باید به حرف دلم زودتر گوش میکردم و در حسرت دیدارش نمی ماندم . کاش یکبار دیگر فرصت دیدنش دست میداد. دیدارمان به قیامت افتاد چه طولانی خواهد بود اگر قیامت بدرازا بکشد.
درباره نویسنده : حمید وثوقی” متولد ۱۳۳۷ و فارغ التحصیل دانشگاه علامه طباطبایی در رشته مترجمی زبان انگلیسی است. او تاکنون در سازمان صدا و سیما مسئولیتهایی چون: مدیر امور هماهنگی نمایندگیهای سازمان در خارج از کشور، مدیر خبر دفاتر آسیایی این سازمان و نیز مدیر شبکه تلویزیونی پیام بوده است.