داریوش آشوری و غربشناسی
در فراسوی نفرت و حسرت و طرد غربستیزی و غربشیفتگی

امیر دبیری مهر
♦️آشنایی اولیه داریوش آشوری با مفهوم غربزدگی به ۶۰ سال پیش یعنی سال ۱۳۴۱ باز میگردد؛ زمانی که او در مجلهای به نام «کتاب ماه» به سردبیری جلال آلاحمد و وابسته به موسسه کیهان کار میکرد و ۲۲ ساله و دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران بود. در آن مجله که دو شماره بیشتر دوام نیاورد، جلال آلاحمد جستاری درباره غربزدگی منتشر کرد که مبنای کتاب مشهور او شد و از همان زمان داریوش آشوری ضمن همداستانی با کلیت نگاه جلال به مفهوم غربزدگی، با درک و مواجهه غربستیزانه او زاویه پیدا کرد و نقدی بر آن نگاشت و برای انتشار به سیروس طاهباز در مجله «آرش» داد اما هژمونی و هیمنه فکری جلال در آن روزگار جرات انتشار آن را در مجله آرش از طاهباز ستاند و نقد داریوش جوان به خوانش جلال از غربزدگی روی زمین ماند. تا اینکه دو سال بعد و در یک گفتوگوی شفاهی؛ جلال آلاحمد با اشاره به کتاب تازهانتشاریافته دانشنامه سیاسی داریوش آشوری به او میگوید: «کتابِ تو غربزده است و از شرق در آن چیزی نیست» و آشوری در پاسخ او میگوید: «مکتبِ سیاسی بهمعنای دستگاهِ نظری فلسفی یا ایدئولوژیک، و همچنین علومِ سیاسی در کل، از غرب به ما رسیده است. چنین چیزهایی با چنین قالببندیهای تئوریک و مفهومی در شرق نداشتهایم.»
♦️بهنظر داریوش آشوری، گفتمانِ غربزدگی در ایران نمودی از طغیانِ روشنفکری جهانسومی برای بازگشت به «خود» و اصالتِ گمشدهی «خود» بود. از دیدگاهِ امروزین، یک طغیانِ کینتوزانهی جهانسومی بود، با مایهای تُنُک از فلسفه و علومِ اجتماعی و تاریخی. آلاحمد هم آدم اصیلِ دردمندی بود در عذاب از وضعِ حقارتبارِ «جهانِسومی» خود، بهویژه در شرایطِ سیاسی پس از کودتای ۲۸ مرداد. به همین دلیل، در برخورد با فردید، مفهومِ غربزدگی را که او آورده بود، از او قاپید و نشانهشناسی دردِ خویش یافت و با شتابزدگی، با زبانِ پرجوش وخروشِ خود، با دانشِ سطحیاش از اقتصادِ و جامعهشناسی مارکسیست-لنینیستی، و با حسرتِ نهفتهای که به زندگانی دینیاش در نوجوانی داشت، کتابی ساخت و پرداخت که یکسره نفی «تمدنِ مدرن با همهی الزاماتِ آن» نبود، بلکه آینهی ذهنیتِ گیرکرده میانِ دو جهانِ فرهنگِ سنتی و جهانِ مدرن و فرهنگِ آن است که آشوری آن را وضعِ «جهانسومی» مینامد. او از جمله به کسانی که شرقشناسی را چشمبسته و از سر کینتوزی، یکی از ابزارهای چیرگی امپریالیسم غرب بر مردم دیگر قارهها میدانستند، خرده میگیرد. چراکه این مخالفت هرگز نمیتوانست از پوسته مبارزهگری کینتوزانه خود بهدر آید و رنگ نقدگری علمی و فلسفی بگیرد. او معتقد است به جای دشنام دادن به شرقشناسی، شاید بهتر بود نگاهی هم به گذشته علوم انسانی در ایران انداخت که هرگز جز بهصورت بسیار ناپخته و بیروش در حد گردآوری مشتی اطلاعات پراکنده، وجود نداشت.
♦️داریوش آشوری برای بیان روانشناسی روشنفکر جهانسومی واژه «کینتوزی» روسانتیمان، را از نیچه و ماکس شلر (فیلسوف آلمانی) وام میگیرد. کینتوزی در برداشت او، احساس دشمنی از سر احساس ضعف یا حقارت نسبت به کسی است که او بهعنوان علت ناکامی خود میشناسد. «روسانتیمان» اگویی است که از طریق بهوجود آوردن دو هویت و یا دو نظام ارزشی آشتیناپذیر (خودی و دیگری) دشمنی میآفریند تا خود را از احساس گناه رها کند. وجود این «دیگری» بهعنوان عامل بدبختی کمک میکند تا احساس حقارت و نفرت سمتوسو یابد. بدینگونه است که دشمنی با غرب «مادی» و «فاسد»؛ با بازگشت به خویش و بازیافتن اصالت فرهنگی و دینی و «معنویت» ازدسترفته همراه میشود. کینتوزی در نگاه آشوری رفتاری هیجانی و احساسی و برخاسته از «وجدان شوربخت» است و فاقد پایههای فلسفی-تاریخی استوار و معتبر. آشوری این پرسش را مطرح میکند انسانی که بر اثر کنش انسان مدرن، در وضعِ هبوط «از شرق به جهانسوم» قرار گرفته، چگونه میتواند به وضع خود خودآگاهی علمی و فلسفی پیدا کند و به یاری آن از چاهی که در آن هبوط کرده، بهدر آید؟ و در پاسخ میگوید: «با دانشاندوزی برگذشته از کینتوزی و با گذر از غربزدگی به سوی «غربی» شدن با دلیری و روشنبینی تمام. برای گذار از غرب هم، چنانکه آرزوی غربستیزان ما بوده است» (اشاره او به غربستیزان بهطور مشخص جلال آلاحمد و علی شریعتی است).
🔹*ادامه مطلب را میتوانید در شماره ۲۳ سیاستنامه مطالعه کنید.*
🦉@politicalmagazine
