دیدار بدون قرار قبلی : چشم ها دروغ نمی گویند : بخش سوم

دیدار بدون قرار قبلی : بخش سوم

همین که رفت احساس کردم هوا خیلی گرم شده … دوباره تشنه شدم …از دور صدای ماشین ها تو اتوبانهای اطراف پارک به گوش می رسید… صدایی که همیشه از ان متنفرم .. صدای ماشین ، صدای بنایی ، صدای سنگبری ، صدای جوشکاری و… حالم را بد  میکنه .. صدای زیبای باد و پرندگان کم شد …صدای دوست داشتنی کلاغ ها و گنجشکها … به نظرم با برجسته شدن بلبل در ادبیات فارسی حق کلاغ ها و گنجشکها خیلی ضایع شده .. صدای انها هم خیلی قشنگ و الهام بخشه .. یک لحظه احساس گیجی و منگی بهم دست داد.. خواب می دیدم … توهم زده بودم … اهل سیگار نیستم وگرنه جا داشت بشینم روی نیمکت و سیگاری روشن کنم و بروم تو فکر که این چه دیداری بود و این شخص چه کسی بود؟ اما هر چه بود چقدر دیدار شیرینی بود .. در کنار عجیب و راز الود بودنش خیلی دلچسب بود . او اینه ای در برابرم بود. انچه می دانست درست بود و انچه نمی دانست وجود نداشت … یکی از گرفتاریهای ارتباطات اجتماعی ما این است که حتی نزدیکترین اطرافیان ما بر اساس توهم و ذهنیت ها و دانش و اطلاعات ناقص خود با ما مواجه می شوند و به خود اجازه می دهد نه تنها درباره هم قضاوت کنند بلکه قضاوتهایشان را جار می زنند و گاهی انقدر وقیح و گستاخ می شوند که در چشمانت نگاه می کنند و مدعی می شوند تو را بهتر از خودت می شناسند و وقتی افاضات خود را بیان می کنند متوجه می شوی که هیچ شناختی از تو ندارند. بسیاری از ناملایمات از این قضاوتهای جاهلانه است . برای همین نشست و برخاست و گپ زدن با کسانی که در ارتباط با ما فاقد قضاوت و داوری های پیشینی هستند دلنشین و جذابه … مساله دیگر این که ارتباط با کسانی که شما را با همین وضع موجودتان دوست دارند و می پسندند هم خیلی جذابه.. کسانی که در شناخت شا به معیارها و ارزشهای ذهنی خودشان  بهایی نمی دهند و در معرفت شناسی خودخواهی و خودبینی را کنار می گذارند… همینطوری راست و حسینی .. با همه خوبی و بدی ها می خواهندت.. این روزها زندگی کردن مان طوری شده که تلاش می کنیم ساده و صمیمی  و راحت نباشیم کلی فکر و تدبیر می کنیم تا پیچیده و دست نیافتنی باشیم و پشت نقاب ها پنهان شویم . این همان مسیر و راه غلطی است که جز به چاه و دره ترس و غم سرمنزلی نخواهد داشت و ندارد. اینکه با وجود این افزایش رفاه و امکانات زندگی دلچسب نیست ناشی از این انحرافاته … باید از خودمون شروع کنیم منتظر اصلاح دیگران شدن خطاست .. جهان را ما از دریچه نگاه خودمان می سازیم .. جهان یک واقعیت ثابتی نیست که ما فقط تماشاگر ان باشیم ..ما سوژه ای منفعل در برابر جهان بیرون نیستیم .. جهان با ذهنیت و نگاه و قرایت و خوانش ما ساخته ،   فهمیده می شود و حتی تغییر می کند .. این به معنای اصالت قایل شدن من به ذهنیت و نفی واقعیت و عینیت نیست ..بلکه تاکیدی است بر اهمیت نگاه و رویکرد انسان بعنوان خروجی نظام اندیشگی او …

این افکار را به سرعت با خودم مرور می کردم و با وجودی که چند دقیقه ای از خداحافظی ما نگذشته بود دلم برای او تنگ شد … چقدر ارامش داشت چقدر مهربان نگاه می کرد چقدر باسواد و فرهیخته به نظر می امد چقدر با سکوت و خضوع و تواضع جذاب به نظر می رسید در عین حال صمیمی و نزدیک به نظر می امد از ان چهره ها که انگار سالهاست می شناسی … تا بحال شده برخی چهره ها را ببینی و گمان کنی او را بارها دیدی ؟ در حالی که در واقع هیچ وقت او را ندیدی .. برخی متافیزیسین ها می گویند در عالم زر دیداری داشتید اما من به تناسخ و این قبیل باورهای بی مبنا اعتقادی ندارم .. به نظرم این چهره ها نمایانگر صادقی از درون وقلب صاحب خود هستند .. چهره وصورت اگر اهل راز و معنا باشی هیچ وقت به تو دروغ نمی گوید … ودرمیان اعضای صورت هیچ کدام مانند چشم مهم نیست .. چشم ها بسیار صادق و راستگو هستند.. محال است چشمانی ارام و مهربان باشدو صاحب چشمها خشن و نامهربان و بالعکس … چشم ها دریچه راستگوی سرزمین وجود انسانها هستند .. من همیشه در ارتباط با انسانها بیشتر ازانکه به لباس و جثه و ماشین و خانه و عنوان و لقب و کت وشلوار و عبا و عمامه و ساعت و الفاظ انها نگاه کنم به صورت انها می نگرم و در مرحله بعد به چشمان انها با دقت نگاه می کنم و در این تجربه هیچگاه حتی یکبار هم فریب نخوردم و چشمها به من دروغ نگفتند…کلمات گاهی دروغ می گویند اما نگاه دروغ نمی گوید.. چشمهای او برای من اشنا بود . غریب اشنا …نمیتوانستم باورش نکنم یا راه خود را بگیرم و بروم … اما چطور وعده و ادعای عجیب او را باور کنم که هر وقت خواستی و هر جا خواستی بیا من انجا هستم ؟ بهترین کار ازمایش و امتحان بود تا سیه روی شود هر که در او غش باشد …با خودم وعده کردم نخستین باری که  دلم گرفت و  احساس تنهایی کردم و خواستم یک جای خلوت و دنج برای تنهایی های خودم پیدا کنم او را از طریق قلبم فرابخوانم تا معلوم شود او مدعی راستگوست یا دروغگو!!!! و از همه مهمتر از او خواهم پرسید که می داند چرا دلم گرفته چرا سرحال نیستم چرا دوست دارم موسیقی محزون گوش کنم چرا دوست دارم از ادمها دور باشم ؟ با همین افکار راهم را گرفتم راهی خانه شدم با تجربه ای عجیب از دیداری عجیب تر .. و همان موقع بود که تصمیم گرفتم این تجربه را روایت کنم و بنویسم .

این روایت ادامه دارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مهمترین مطالب

آخرین مطالب

پربیننده‌ترین مطالب

بایگانی شمسی

لیست پخش